تبليغاتX
کونفوسیونیم اهل حق
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:57

اهل حق (كاكه‌يي)

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

AHLE_HAGH

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

 

 

اهل حق يكي از جمعيت‌هاي اتنو- آييني در قواره‌ي جغرافيايي كردستان به شمار مي‌آيد كه واجد باورهاي آييني متمايز و رسوم منحصر به خود است.

نام واقعي اين جمعيت آيني "اهل حق " است و نزد ايشان نيز بسيار متبرك است اما بخشي از جمعيت آن‌ها كه در كردستان (عراق ) زندگي مي‌كنند با نام "كاكه‌يي" شناخته مي‌شوند اگر چه نام آن‌ها نزد پژوهشگران و محققان آيين پروژه "علي اللهي " است.

سكونت‌گاه اهل حق به لحاظ جغرافيايي، بيشتر مناطق مرزي كردستان در كشورهاي ايران و عراق است و بخش‌هاي كوچكي از آن‌ها در قالب گروه‌هاي اقليت در كشورهاي ديگر زندگي مي‌كنند. در بخش ايراني كردستان، مي‌توان از مناطق محل سكونت آن‌ها بدين ترتيب نام برد:

” كرند“، ”پرديور“ ”زهاب “، "كرمانشاه" و ”لرستان“. هم چنين جمعيت كوچكي از ايشان در شهرهايي چون شيراز، همدان و قزوين زندگي مي‌كنند و اقليتي نيز در آذربايجان ساكن هستند.

در بخش عراقی كردستان نيز؛ سكونت‌گاه‌هاي عمده‌ي اهل حق شامل: هه‌ورامان لهون، كوه شنرویه و روستاهاي هاوار؛ چالان ، د‌ره توي و ژاور‌و است؛ در اطراف كركوك روستاهاي متيق، توپزاوه؛ علي سرا، جنگلاوه، لهيب، زنقر، در حومه‌ي موصل روستاهاي متراد، سفيد، تويله‌ بن، هوردك، كه‌له‌بور؛ كزكان و كلك و در حوزه‌ي جغرافيايي خانقين، روستاهاي، ميخاس، شيخ رحيم، پويكه و چمچقل. (در برخي روستاها مي‌توان به اقليت مسلمان هم برخورد كرد).

همچنين جمعيت قابل توجهي از اهل حق در "مندلي" و در محله‌ي ”قلم حاجه“ زندگي مي‌كنند و حدود500 الي 1000 نفر از ايشان در شهرك "كويز" از توابع "اربيل" سكونت دارند.

بسياري از نويسندگان و اهل قلم بر اين باورند كه جماعتي از اهل حق در كردستان (تركيه) نيز زندگي مي‌كنند اما اين‌ها  در واقع "علوي قزلباش" هستند و اگر چه به لحاظ باورهاي آييني، قرابت هايي با اهل حق دارند و احساس آييني نزديكي ميان آن‌ها وجود دارد اما به طور کلی از يكديگر متمايز هستند.

"شپاژنيكوف" با احتساب "علوي‌هاي قزلباش" در جنوب شرقي تركيه ، جمعيت اهل حق را بين 3 تا 5 ميليون نفر بر مي‌شمارد. هر چند ”و.ايوانف“ نيز اقليتي از پيروان اهل حق را در قفقاز به اين جمع مي‌افزايد اما به جغرافياي دقيق محل سكونت آن‌ها اشاره نمي‌كند. در كنار اين‌ها، "رشيد ياسمي" ادعا مي‌كند بخش قابل توجهي از پيروان اين آيين در "هندوستان" زندگی می کنند.

 

با تمام اين تفاصيل به دليل پاره‌اي محدوديت‌ها و همچنين پراكندگي جغرافيايي، نمي‌توان جمعيت اهل حق را به طور دقيق تعيين كرد. در كنار اين‌ها بايد اضافه نمود كه در ميان پيروان اين آيين علاوه بر كردها، پيرواني از فارس و ترك نيز وجود دارند. اين موضوع هنگامي بيشتر اهميت مي‌يابد كه بدانيم يك پژوهشگر اهل حق، ايران، عراق ، تركيه، سوريه و لبنان را نيز به عنوان سكونت‌گاه اهل حق بر مي‌شمارد كه گمان مي‌رود مقصود نويسنده علوي‌هاي تركيه و دروزي‌هاي سوريه و لبنان نيز باشد.

اهل حق به لهجه‌ي "گوراني" تكلم مي‌كنند. "و.ژوكوفسكي" اهميت لهجه‌ي گوراني را در دو بعد مورد توجه قرار مي‌دهد:

 نخست از اين نظر كه اهل حق را داراي لهجه‌ي منحصر به خود مي‌داند و دوم آن‌كه عمده‌ي جمعيت اهل حق به اين لهجه تكلم مي‌كنند.اما "گوران"ها لهجه‌ي خود را "ماچو" مي‌گويند كه لهجه‌اي آييني در منطقه‌ي "شنرويه" بوده و ادبیات  ”اهل حق“ نیز بدين زبان نگاشته شده است.

برخي نويسندگان "حقه" بر اين باورند كه ساكنان "شنرويه" اكنون ديگر به لهجه‌ي "ماچو" تكلم نمي‌كنند و "سوراني" زبانند اما لهجه‌ي "ماچو" به عنوان يك ديالكت درون آييني هنوز هم زبان غالب پيروان اهل حق در كركوك و موصل و خانقين است. از اين نگاه "ماچو" زير شاخه‌اي از شاخه‌ي "گوران" است. راجع به  "گوران" هانيز "مينورسكي" سكونت‌گاه‌هاي عمده‌ي ايشان را اين گونه نام مي‌برد:

"گوران‌ها" ساكنان اصلي مناطق مرزي كردستان حد فاصل كرمانشاه و بغداد در امتداد رود سيروان و همچنين منطقه هه‌ورامان هستند. همچنين از پاوه تا ويرانه‌هاي "دينه‌ور" نزديك كرمانشاه نيز ساكن هستند و به لهجه‌ي "گوراني" تكلم مي‌كنند. "زازاها" نيز كه در منطقه‌ي "درسيم" متمايز " مابين" "موش" و"ارزنجان" سكونت دارند "گوراني" زبان هستند.

ذكر اين نكته نيز ضروري است كه تمام "گوراني" زبانان لزوماَ پيرو آيين اهل حق نيستند و اگر چه "ياسمي " تمامي "گوران‌" هاي منطقه‌ي كرمانشاه را "علي اللهي" ي می داند، اما در ميان آن‌ها مي‌توان به مسلمانان شيعه و سني نيز برخورد كرد.

 

كونفسيونيم اهل حق (كاكه‌يي)

همچنانكه پيش‌تر اشاره شد پيروان اهل حق از نگاه غير خود (اگزوكونفسيونيم) به نام "علي اللهي" شناخته شده‌اند. اين باور، تنها بازتاب گوشه‌اي از اعتقادات اهل حق است چون از نگاه ايشان علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) تجسيد خدا بر روي زمين بوده است. با اين وجود ، نبايد اين نام را به اهل حق اطلاق نمود چون اهل حق تجسيدهای خدايي بسياري دارند و اگر چه حضرت علي (ع) نخستين آنهاست اما تجسيد اصلي و در واقع بزرگترين ايشان، "شاخوشين" و سلطان ايساق (اسحاق ) است كه نزد "حقه" بلند پايه‌تر از علي (ع ) است. به همين خاطر "و.‌ژكوفسكي" مي‌گويد: “ .... بر همين اساس مي‌توان ايشان را عيسي اللهي و ابراهيم اللهي نيز ناميد چون مقام عيسي و ابراهيم از علي بالاتر و برتر است.

اگر چه در آيين اهل حق نمي‌توان اثری آييني ابراهيم (ع) و عيسي (ع) يافت اما "مينورسكي" نيز با انتقاد از نام "علي اللهي " آن را نمی پسندد.

به باور ما ، اين نام (علي اللهي) از سوي مسلمانان به آن‌ها داده شده است چون مسلمانان در ميان همه‌ي "تجسيد"هاي خدايي اهل حق "علي" (ع) را به خوبي مي‌شناسند از يك سو و از سوي ديگر نيز پذيرش اين نام از سوي پيروان، نمي‌توانسته براي آن‌ها بدون فايده باشد چرا كه نزديك شدن آن‌ها به اهل تشيع- حتي اگر شيعه افراطي نيز نامیده شوند- موقعیت امنيتي خوبي براي به آن‌ها به ارمغان آورده است. جداي از اين‌ها "علي" (ع) نزد اهل حق داراي جايگاه والايي است. به عنوان مثال "سلام عليك" معمولي آن‌ها به صورت "يا علي" و پاسخ "مولا علي" انجام می گیرد.

همچنانكه گفته شد اينان خود نام "اهل حق" را براي خود پذيرفته و بر اين باورند كه ”داراي  باور حقيقي“ هستند اگر چه اين نام نيز نمي‌تواند يك "اسم خاص" باشد چرا كه پيروان هر آييني خود را "حامل حقيقت" مي‌دانند.

”اهل حق “ با دو واژه‌ي ديگر نيز شناخته مي‌شوند که يكي "يارساني" و آن يك "كاكه‌يي" است. در مورد واژه‌ي نخست اين باور وجود دارد كه "يارسان" همان "يارستان" به معناي سرزمين ياران است. در اين حالت، "يارسان" يك نام جغرافيايي (توپونيميک) و نه يك نام آييني (كونفسيونيم) است از اين رو نمي‌توان بر اين معنا تكيه كرد اما معناي ديگر اين واژه (يارسان) شايد به واقعيت نزديكتر باشد:

واژه‌ي "سان" نزد مردم هه‌ورامان به معناي "سلطان" است و "يارسان" به معناي كلي "ياران سلطان" - كه مقصود همان  سلطان ايساق (اسحاق) است- مي‌آيد. اين باور هنگامي بيشتر تقويت مي‌شود كه بدانيم "سان" يك واژه‌ي كردي به معناي "بزرگ" با "جاودان" است و "سلطان" نيز به "بزرگ" و "جاودان" تعبير مي‌شود.

اما واژه‌ي "كاکه‌يي" نيز كه در كردستان (عراق) متداول است از "كاكه"ي كردي به معناي "برادر بزرگ" اخذ شده و "كاكه‌يي" منتسب به "كاكه" است.

درباره‌ي ريشه‌ي اين واژه ، "كاكه‌يي" ها داستاني دارند كه غالبا به آن اشاره مي‌كنند:

" ... شيخ عيسا پدر سلطان ايساق (اسحاق) و برادر او در روستاي "برزنجه" در حال سقف گذاري بناي " تكيه" بودند كه يكي از چوب‌هاي ستون كوتاه آمد و به ديوار مقابل نرسيد. سلطان ايساق (اسحاق ) انتهاي چوب ستون را گرفت و خطاب به برادر در آن سوي ديوار گفت "كاكه راي كيشه" (برادر بكش).معجزه‌اي اتفاق افتاد و چوب ستون تا سر ديوار كشيده شد. اين معجزه سبب شد نام "كاكه‌يي" براي ناميدن پيروان اين آيين باب شود.

اين افسانه تاكنون نيز در ميان اهل حق رواج دارد اما درباره‌ي اين واژه ، ميان پژوهشگران گوناگون، آراي متفاوتي  وجود دارد.

از نگاه برخي از پژوهشگران، "كاكه‌يي" نام يكي از عشار كردستان است. اگر چه در تمامي كتب و كلام مقدس اين آيين، به چنين واژه‌اي تحت عنوان نام عشيره اشاره نشده و از عشاير ديگري چون قبلتاس، جاف، نانكلي ، ديلفي، و بلباس و حتي شكاك سخن به ميان آمده است. به همين خاطر، نام "كاكه‌يي" را بهتر است به همان پيروان سلطان ايساق (اسحاق) اطلاق كرد چون در ميان عشاير سنجابي، لك و جاف، علاوه بر اهل حق، پيروان مذاهب شيعه و سني نيز وجود دارند و به همين قیاس، در ميان مليت‌هاي ترك و عرب و فارس نيز مي‌توان پيروان اهل حق را يافت. به لحاظ نگاه منطقي (Logical) ، هر دو واژه "كاكه" و "يار" به يك معنا مي‌آيند و اهل حق چون خود را " يار سلطان ايساق" (اسحاق ) مي‌دانند؛ يكديگر را نيز بردارد و "يار" يكديگر مي‌خوانند، "برادری" و "اخوت" بنياد مهم باور و دگماي اهل حق است و تمامي پيروان اين آيين "برادر" و "كاكه"ي يكديگر و "كاكه‌يي" نيز به همين معنا اشاره دارد. آن‌چه اين باور را بيشتر به يقين نزديك مي‌كند آن است كه "كاكه‌يي"، نام آييني است كه پيروان اهل حق به خود داده‌اند (ايندوكونفسيونيم) و برای اين واژه ارزش فراواني قائل هستند. به همين به خاطر، هم رديف قرار دادن واژه‌ي "كاكه‌يي" با واژگاني چون "مسيحي" ، "عباسي" ، "ابراهيمي" و ... كه ديگران به پيروان اهل حق نسبت داده‌اند (اگزوكونفسيونيم) فاقد استنادات كافي است.

در اين ميان، مليت‌هاي مجاور” اهل حق نام‌هاي ديگر به جز "علي اللهي" براي ايشان به كار مي‌برند. "و.‌ژوكوفسكي" مي‌گويد:"ايراني‌ها از اصطلاحات "كرد بچه"، و "خروس كش" نيز براي ناميدن پيروان اهل حق استفاده مي‌كنند."

اين مساله نيز چندان محل شگفتي نيست چرا كه نبايد انتظار داشت همسايگان اسامي و واژگان خوشايند براي ناميدن يكديگر به كار برند. به هر حال، در اصطلاح "كردبچه" كرد نژاد بودن اهل حق مورد تأكيد قرار گرفته و در عبارت دوم يعني "خروس كش" به يكي از مراسم آييني اهل حق يعني "قرباني خروس" اشاره شده است.

درباره‌ي اهل حق، تاكنون بسيار اندك نگاشته شده و آن‌چه به قلم آمده است خالي از اشكال نيست. يكي از نخستين پژوهشگراني كه به تحقيق درباره‌ي اهل حق پرداخته است "ميجرراولينسون" است. از نگاه او خداوند در اين آيين، در كالبد "بنيامين"، "موسي"، "داود" ، "الياس" و "سلمان فارسي" متجسد شده است.

به باور او اهل حق "هفت تن" را مي‌پرستند. اما در واقع اين پرسوناژها، تجسد خدايي نيستند بلكه در زمره‌ي ملايكند و "هفت تن". ( هفت پيران ) را نمي‌پرستند بلكه نزد ایشان، مقدس هستند.

"عباس عزاويه" درباره‌ي اهل حق آراي متفاوت و بعضا متناقضي دارد. وي در ابتداي پژوهش خود براين باور است كه "كاكه‌يي" طريقتي به نام "فتوه" يا "اخيه" در عراق به رهبري "ناصرالدين بالله" خليفه‌ي عباسي بوده‌اند. در همان متن به اين نكته اشاره مي‌كند كه سلطان ايساق (اسحاق) بنيانگذار جمعيت "اسحاقيه" بوده‌است. چند پاراگراف بعد از همان نويسنده مي‌خوانيم كه "اهل حق" ، "كاكه‌يي" هاي پيرو "منصور حلاج" بوده‌اند.

”اي. آ . بليايف“ جز "علي " (ع) تجسيد خدايي ديگري براي اهل حق قايل نيست و در بخش ديگري از پژوهش خود، باورها و سنن آيين مسيحيت را وارد آيين اهل حق مي‌كند. گمان مي‌رود وي نيز به مانند بسياري ديگر از محققان، اهل حق و علويان قزلباش را که حامل برخي سنن مسيحيت هستند از يك چشمه فرض مي‌كند.

اما "واسيلي نيكتين" بر خلاف "بليایف"، به هيچ گونه سنت‌هاي آيين مسيحي در ميان اهل حق اشاره نمي‌كند اما بر اين باور است كه پيروان اين آيين در تركيه نيز از جمعیت قابل توجهي برخوردارند. بي‌گمان مقصود نيكیتین از پيروان اهل حق در تركيه، "همان علوي" ها هستند اما تفاوت او با پژوهشگر اخير، عدم اشاره به سنن آيين مسيحيت است.

"شاكر خسباك" با تكرار ادعاهاي "راولنيسون" بر اين باور است كه از نگاه اهل حق، خداوند در كالبد "بينيامين" ، "موسي" ، "داود" ، "مسيح"، "محمد " (ص) ، "با يادگار" ، اما حسين (ع) و هفت تن متجسد شده است. وي بدون اشاره به واژه‌ي ”اهل حق“ براي ناميدن پيروان اين آيين ، "كاكه‌يي" و "علي اللهي" را متمايز و جدا از يكديگر مي‌داند.

به باور "محمد جميل روژ‌به‌ياني" ، "كاكه‌يي"، ادامه‌ي آيين باستاني كوردي "دئيوه‌يسنا" يعني "پرستندگان داو" است كه داو از "دياوي" گرفته شده و نزد ايزدي‌ها به ”تاوس“ و ”كاكه‌يي“ها به "داوود" تغيير شكل يافته است. اين در حالي است كه  هيچ سندي براي اثبات اين ادعا ارايه نمی کند.

”س.ل.واسيليف“ نيز براين باور است كه "علي" (ع) تجسيد خداوند بوده و هم او در كالبد همه‌ي پيامبران و امامان متجسد شده و سرانجام در كالبد "مهدي" موعود ظهور مي‌يابد. اين در حالي است كه نزد اهل حق، تجسيدهاي ديگري نيز وجود دارند و موعود آخرالزمان، تجسيد علي(ع) نيست بلكه تجسيد ديگري از خدا به نام "شاخوشين" است.

در اين ميان "ا.م. منتشويلي" در همان ابتدا دچار اشتباه شده و نام "سلطان ايساق" (اسحاق) را به چند شيوه درمی آورد. نامبرده ابتدا از واژه‌ي "ايشاك" استفاده كرده كه گمان مي‌رود استنباط او از واژه‌ي انگليسي IShaq باشد كه نخستين بار "ادموندز" به كار برده است. وي در بخش‌هاي ديگري از متن پژوهش خود به اسامي چون "زوهاك"، "زوهاب" و "اسحاق" نيز اشاره مي‌كند.

”منتشویلی“ نيز نيز چون "نيكتبين" ردپايي از آيين مسيحيت در "اهل حق" نمي‌بيند و به طور كلي منكر وجود باورهاي مسحيت در اين آيين است.

اما يكي از پژوهش‌هاي علمي درباره‌ي اهل حق، متن نوشته‌ي ”و.ژوكوفسكي“ است كه نخستين تحقيق جامع درباره‌ي این آیین به زبان روسي در مورد پيروان اهل حق ”شيراز“ است. ژوكوفسكي به بررسي آيين‌ها و مراسم پيروان اهل حق در اين منطقه پرداخته اما به سادگي از كنار تاريخ آن‌ها گذاشته است.

مهمترين پژوهش درباره‌ي اهل حق مربوط به "و.مينورسكي" است. وي نخستين بار كتاب "سرانجام" -كتاب مقدس اهل حق-  رااز روي متن‌هاي "گوراني" و "فارسي" و "آذري" به روسي برگرداند و مقدمه‌اي به زبان فرانسوي بر آن نوشت. به جرأت مي‌توان گفت هيچ پژوهشي در مورد اهل حق بدين پايه كامل و جامع نبوده است و هر پژوهشگری ابتدا بايد به كارهاي "مينورسكي" درباره‌ي اهل حق مراجعه كند تا به دركي اوليه و تقريباَ صحيح از اين آيين دست يابد.

”مينورسكي“ همچنين دو مقاله‌ي ارزشمند در "دايره المعارف اسلام" به زبان انگليسي نگاشته است كه يكي درباره‌ي دگماو باور آييني اهل حق و آن دیگری به ”سلطان“ (اسحاق) پرداخته است.

در مورد سلطان ايساق (اسحاق) ، مينورسكي او را شخصيتي واقعي مي‌داند كه به باور اهل حق، تجسيد خدايي بسيار مقدس اهل حق است. از همين رو، به بررسي ارتباط اهل حق و آيين آن‌ها با سلطان ايساق (اسحاق) پرداخته است.

”مينورسكي“ به بسياري از وجوه سري  درون آيين اهل حق نيز اشاره كرده است. از نگاه او آيين اهل حق، يك آيين ”سينكريتي“ يا التقاطي است و اگر چه نوعي راديكاليسم شيعه به آن نسبت داده مي‌شود اما به طور كلي متمايز از مذهب شيعه و يك نظام آييني كاملاَ مستقل است.

بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه نويسنده عليرغم دقت بسيار در تشریح آيين اهل حق، اين آيين را در كنار "علوي" "شبك" ، "سارلي" و "علي اللهي" قرار داده است اگر چه هر يك را نظام آييني مستقل مي‌داند.

اما "و. ايوانف" در متن نوشته‌ي خود درباره‌ي اهل حق، مجموعه‌اي از آيات مقدس اهل حق را از فارسي به انگليسي برگردانده و در مقدمه‌ي اثر خود، به برخي ويژه‌گي‌هاي اوليه‌ي اين آيين اشاره نموده است.

وي پس از بررسي تطبيقي آيين اهل حق ، سرانجام به اين قناعت دست مي‌يابد كه آيين اهل حق از "اسماعيليه" جدا شده و نهضت "پاولیکاني" مسيحي نيز تأثير بسياري بر آن‌ها نهاده است.

از ديگر آثار قابل توجه در رابطه با اهل حق، مي‌توان به كتاب "محمد امين هه‌وراماني" به نام "كاكه‌يي" اشاره كرد. نويسنده علاوه بر انتشار دو متن مقدس كاكه‌يي به لجهه گوراني يعني "سرود‌هاي ديني يارسان" و "دفتر رموز يارسان" و ترجمه و تحليل آن‌ها به زبان "سوراني" تلاش كرده است ارتباطي ميان اين آيين و آيين زرتشتي بيابد اما نتوانسته‌ است مدارك قابل اثباتي ارايه كند.

به طور كلي ، بيشتر پژوهشگران بر اين باورند كه "اهل حق" مذهب و نه آيين است. به باور ما، به جهت آن‌كه اهل حق داراي نظام آييني ويژه و دگما و شيوه‌ي پرستش خود هستند، تكست و متون مقدسی دارند كه در آن به جمیع خدايان (پانتیون)، افسانه‌ي آفرينش جهان (كوسموگونيا) و افسانه‌ي پايان جهان (اسكاتولوگيا)اشاره شده  و همچنين آداب و رسوم و شعاير منحصر به خود دارند، از آيين آن ها به عنوان يك "دين" نام برده مي‌شود و تأثير ساير اديان و مذاهب از جمله اسلام و شيعه بر آن‌ها طبيعي مي‌نمايد چرا كه تمام اديان و مذاهب از يكديگر تأثيرات متقابل پذيرفته‌اند.

دگماهاي اهل حق

آن‌چه سيماي آييني يا طريقت آييني به اهل حق مي‌بخشايد؛ دو مبدأ تصوف و به  ويژه تصرف افراطي يعني "وحده الوجد" و "حلول" يا "تجسيد" است.

"وحده الوجود" كه با نام ابن عربي (1240-1165) شناخته مي‌شود، خداوند را به مثابه يگانه واجب الوجود از دو منظر مي‌نگرد: سويه‌ي پنهان كه نه احساس ، نه شناخته و نه رويت مي‌شود.و به هيچ عنوان امكان "پلوراليستی" در آن وجود ندارد. سويه‌ي آشكار (ظاهر) كه خداوند، خود را در آن‌چه آفريده آشكار مي‌سازد. بدين ترتيب ، "وجود" از نگاه "ابن عربي" نقش آينه‌ي "مطلق"(رها) است يعني آينه‌اي كه خداوندگار مطلق و واحد در آن بازتاب مي یابد.

براي روشن شدن انديشه‌ي "وحدت وجود"، به چند مصراع از سروده‌هاي "ميرزا غالب" (1869-1797) شاعر بزرگ هند اشاره‌ مي‌كنيم:

دنیا چيست؟ آينه‌ي حقيقت است.

ظاهر آن ؛ جايگاه نگرش عميق به خداوندگار

در كوچكترين اجزاء

تا با ديدگان خود

نشانه‌ي خالق يگانه را دريابي.

در ”تذكره‌ي اعلا‌ “ي اهل حق كه ”ايوانف“ از فارسي به انگليسي برگرده‌اند است، شعري با همين مضمون يافت مي‌شود كه آينه‌ي تمام نماي "وحدت وجود" است:

پس تمام اشياء نور حق است.

اين منزل پاكان و راستان است.

”و.ژوكوفسكي“ درباره‌ي "وحدت وجود" نزد اهل حق مي‌گويد:

" آيين اهل حق، وجود خداوند را در تمامي اشياء باور دارد، از نگاه اهل حق نور خدا در تمام اشياء -حتي در جانوران- نيز وجود دارد بنابراين آزار جانوران موجب خشم خداوند است."

مبدأ دوم پس از "وحدت وجود" نزد اهل حق، "تجسيد خدايي" يا "حلول" است. تجسيد از بنيادهاي آييني اهل حق به شمار مي‌آيد. از نگاه اهل حق، خداوند چندين بار به صورت آدميزاد ظاهر شده و با زندگي در ميان جهان انسان‌ها، راه راست را به آن‌ها نشان داده است.

اهل حق، تاريخ آيين خود را به هفت مرحله تقسيم مي‌كنند. آن‌ها بر اين باورند كه خداوند تنها هفت مرتبه در كالبد انسان ظاهر نشده است و تجسيدهاي خدايي فراوانند اما مهمترين تجسيدهاي خدايي در واقع شش تجسید هستند.

مبدأ ديگر در ميان دگماهاي اهل حق، "دونادون" يا تناسخ (Metempsyhos) است.

به باور اهل حق، هنگامي كه كسي مي‌ميرد، اگر در زندگي، انسان پرهيزكاري بوده است ، روح او در كالبد عالي تري آشكار و به صورت انساني والاتر ظاهر مي‌شود.

اما اگر در زندگي نخست خود انسان ناپرهيزكاري بوده است روح او در كالبد يك جانور درنده ظهور مي‌يابد. اهل حق درباره‌ي مرگ بر اين باورند كه : ” مرگ چون شناي مرغابي است. از يك سو سر در آب فرو و از ديگرسو، سر از آب بيرون مي‌آورد“. آن‌ها بدين خاطر از واژه‌ي "دون" (در دونادون) استفاده مي‌كنند چون واژه‌اي تركي و به معناي "لباس عوض كردن" است.

براساس اين مبدأ آييني، هر انسان بايد هزار و يك مرتبه مرگ و زندگي را تجربه و به اصطلاح، بايد لباس عوض كند. جالب اينجاست كه "دونادون" به خداوند نيز تعميم مي‌يابد و آفريدگار نيز بايد هزار يك مرتبه در كالبد انسان متجسد شود.

به باور اهل حق، نظام جزا و پاداش نزد انسان‌ها در زنده و مرده شدن هزار و يك باره‌ي آن‌ها نظم مي‌يابد. بدين ترتيب كه انسان‌هاي نيك با مرگ و زنده شدن در قالب يك كالبد عالي‌تر و انسان‌هاي بد در يك كالبد پست تر (درندگان يا دام‌ها) پاداش و جزا مي‌بينند و سرانجام در كالبد هزار و يكم به پاكي كامل رسيده در مقام فرشتگان تثبيت مي‌شوند. بر اين اساس، آخرين مرحله‌ي حيات انسان، حيات فرشتگان است. هر انسان پس از گذراندن اين دوران پر فراز و نشيب به اين مقام نايل مي‌ آید و پس از گذار انسان‌ها از اين دوران، "شاخوشين" ظهور مي‌كند. انديشه‌ي بازگشت "شاخوشين" به زمين، همان باور اديان به ظهور منجي آخر الزمان است كه در اديان و مذاهب گوناگون آمده است اما نقطه‌ي تمايز اهل حق از ساير اديان آن است كه در مذاهب و اديان ديگر منجي موعود، انبيا و امامان هستند كه پيش از "روز رستاخيز" براي استقرار عدالت بر روي زمين و هدايت انسان‌ها به راه راست ظهور مي‌كنند اما "شاخوشين"، ذات حق، و ظهور او به معناي "آخر الزمان" است و با ظهور او جهان به پايان مي‌رسد.

در اين ميان، اهل حق در برخي اشارات خود، به "دوزخ و فردوس" نيز اشاراتی دارند كه اين ممكن است باور آن‌ها در مورد پيروان ساير اديان باشد. از نگاه اهل حق، پيروان هر آيين ، براساس انديشه‌ي آييني خود "جزا و پاداش " مي‌بينند و نظام جزا و پاداش هر آيين، منحصر به آن آيين است. به همين خاطر، در يكي از متون مقدس اهل حق مي‌خوانيم كه سلطان ايساق (اسحاق) ، "قانون گردو شكنان" را آفريد تا هر كه گردو بشكند از آتش دوزخ مصون ماند. آشكار است كه از نگاه اهل حق، دوزخ و بهشت نه براي اهل حق بلكه براي پيروان ساير اديان است.

به باور اهل حق، روز قيامت در منطقه‌ي "شاره‌زور" به وقوع خواهد پيوست. اهل حق "شاره‌زور" را "شاظهور" (به معناي مكان ظهور شاه) يعني مكان ظهور "شاخوشين" مي‌گويند.

به باور اهل حق، همواره در وجود انسان ميان ”عقل“و ”نفس“ مقابله وجود دارد." عقل" از اين نگاه ، سرچشمه‌ي تمام نيكي‌ها و "نفس" منبع همه‌ي "بدبختي" هاست. انسان نيز در انتخاب خود مختار است و بر بنياد انتخاب خود به سعادت يا شقاوت دست خواهد یافت.

اين باور، سيماي عقلاني به دگماي اهل حق مي‌بخشد، اگر چه عقلانيت، آييني و آرمان‌گر ايانه است و به مثابه ديگر ادیان، سيماي ايده آليستيك دارد و بر خلاف مكاتب انساني، علمي و ماترياليستيك نيست.

در مبارزه‌ي ميان عقل و نفس ، گاهي نفس به طور كلي چيره شده و شيرازه‌ي حيات را در معرض تهديد قرار مي‌دهد. در اين حالت، "شاخوشين" ناگزير در كالبد آدمي ظاهر شده و با سامان دادن به اوضاع ، نوع انسان از انحراف رهایی می بخشد.

در آيين اهل حق ، انسان در برابر كردار و رفتار خود مسوول است چون مختار است. او از ميان "عقل" و "نفس" اقدام به انتخاب مي‌كند. شيطان و نيروي اهريمني نزد اهل حق وجود ندارد بلكه هر آن‌چه هست از درون آدميزاد و "عقل" يا "نفس" او سرچشمه مي‌گيرد. شايان توجه است كه ايزدي‌ها نيز به همان شيوه مي‌انديشند.

"و. ايوانف" درمورد نگاه اهل حق درباره‌ي "شيطان" مي‌گويد كه اهل حق از به نام خواندن شيطان پرهيز مي‌كنند. در نوشته‌هاي اهل حق، نام شيطان تنها يك بار در داستان خلقت آدم و سجده‌ي ملايك به كار رفته و از او با عنوان "رانده‌ي رجيم" ياد شده است.

”وان برونسین“ در پژوهش خود به اين مسأله اشاره مي‌كند كه اهل حق در "دالاهو" مانند "ایزدي‌هاي" شيطان را حرمت مي‌گذارند و او را "ملك طاووس " مي خوانند اما اهل حق اين نکته را انكار  و منتسب شدن اين نگاه به خود را ناشي از نگاههای بيرون از خود مي‌دانند.

در واقع، ”بنيامين“ نزد اهل حق جايگاهي چون "عزازيل" (شيطان) در اسلام و ”ملك طاووس“ در آيين ايزدي دارد. روايت اهل حق از ”بنيامين“ بدين گونه است كه هنگامي كه خداوند انسان را آفريد به تمام فرشتگان فرمان داد بر انسان سجده برند همه‌ي ملايك اطلاعات كردند الابنيامين. او خود را آفريده از نور خدا دانست و انسان را به دليل آن‌كه از گل سرشته شده بود شايسته‌ي سجده کردن ندانست. خداوند اين استدلال را پذيرفت و بنيامين را بخشود.

آيين اهل حق، نقش منفي ديگري براي بنيامين قايل است. گويا روزگاري، بنيامين در دون "عقاب" بوده و پرندگان ديگر را بسيار آزرده است. آن‌ها نيز شكايت به درگاه خداوند مي‌برند. خداوند بنيامين را اسير و در زير كوه، "چادرگه" در "شنرويه" زنداني مي‌كند. به باور اهل حق، وي هنوز هم زنداني است و علت زمين لرزه در اين منطقه، تلاش‌هاي نافرجام بنيامين براي رها كردن خود از زير كوه "چادرگه" است. بدين ترتيب، جداي از اين اشارات موجز، به موضوع شيطان و نيروهاي اهريمني اشاره ديگري نشده است.

نوشته شده توسط پروفسور رشاد میران/ترجمه بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:54

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش دوم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

 

تجسید خدایی

از نگاه اهل حق، خداوند چندين بار به شيوه‌ي آدميزاد در ميان انسان ظاهر شده و اين كار تا "دون" هزار و يكم ادامه خواهد داشت. سرانجام در آخرين "دون" به شيوه‌ي "شاخوشين" ظهور و ندای آخرالزمان را سر خواهد داد.

همه‌ي پژوهشگران اهل حق بر اين باورند كه پيروان اين آيين قايل به هفت "دون" (تناسخ) خداوند و تجسد او در كالبد انسان هستند. اين هفت كالبد عبارتند از: "خاوندگار"، "علي"، "شاخوشين"، "سلطان ايساق"، قورمز (شاقلي ويس) ، محمدبگ و خان آتش، اما بلافاصله بايد به اين نكته توجه كنيم كه چرخ نخست ، مربوط به تجسيد خدايي نيست چون "خاوندگار" ذات حق است كه جهان و آدم و ملايك (جبرييل، اسرافيل، مكاييل، عزراييل، رزبار) را آفريده است. رويدادهاي اين عصر (چرخ) در بسياري از موارد، شباهت‌هاي بسياري به داستان‌هاي اسلامي درباره‌ي آفرينش، آفريدگار و ملايك دارند. عصر "خاوندگار" اهل حق از نگاه ما به روزگاران اسلامي باز مي‌گردد كه اين آيين از آن بر گذشته است و سند ما براي اثبات اين مدعا آن است كه اهل حق، خود چرخ خاوندگار را "شريعت" مي‌نامند. آن‌ها مسلمانان را نيز "شريعت" مي‌گويند. به همين خاطر مي‌توان گفت اهل حق، آيين اسلام يعني شريعت را نخستين مرحله‌ي تاريخي خود مي‌دانند با اين تفاوت كه آن‌ها بر اين باورند كه اسلام نتوانست دوران سنتي را پشت سر گذارد اما اهل حق دوران گذار را به سلامت پشت سر نهاده و به دوران كنوني پاي گذارده است.

ناميدن مسلمانان به نام "شريعت" از سوي اهل حق، احتمالاَ براي نشان دادن جايگاه نازل‌تر آن‌ها در برابر جايگاه رفیع ايشان بوده است كه به مقام "حقيقت" دست يافته‌اند. به همين خاطر نبايد "خاوندگار" را به عنوان تجسيد خدايي يا دون (تناسخ) نخست خدا در نظر آوريم بلكه اين مرحله، خود آفريدگار است و در آن دوره، "زمان" آفريدگار نشده بود.

از نگاه اهل حق، نخستين "دون"(تناسخ) خدايي، ظهور خداوند در كالبد علي ابن طالب است. داستان آفرينش جهان و انسان نزد اهل حق بسيار كوتاه اما منحصر به فرد است. "خاوندگار" آدم را خلق و او را در كالبد علي آشكاري ساخت به اين معنا كه رويدادها از چرخه‌ي آدم يكسره به چرخه‌ي علي (ع) منتقل شدند. اهل حق، چرخه‌ي علي (ع) را "طريقت" مي‌گويند.

در هيچ یک از منابع اهل حق، واژه‌ي "طریقت" به لحاظ معنا، مفهوم و محتوا تجزيه و تحليل نشده است اما مي‌توان احتمال داد كه اين واژه ، اشاره به روزگار پيدا شدن "تصوف" و طريقت "درويشي" به ويژه در نظام مذهبي شيعه و كساني است كه علي (ع) را به مرتبه‌ي خدايي رساندند. اين نيز بايد در مرحله‌ي دوم اتفاق افتاده باشد كه اهل حق از آن دوران گذار نموده به دوران كنوني پاي نهاده‌اند.

مهمترين رويدادهاي اين چرخه، چنانچه در منابع اهل حق آمده است، معراج پيامبر به آسمان است كه پيامبر در آن جا متوجه مي‌شود خداوند همان علي (ع) پسر عموي خودش است. در اين ملاقات، علي (ع) ، قرآن را به محمد پيشكش و فرمان مي‌دهد تنها سي‌هزار واژه از قرآن براي امت خود بخواند وسي‌هزار باقيمانده را به عنوان "اسرار حقيقت" نزد خود نگاه دارد.

رويداد دوم كه از نگاه اهل حق اهميت فراوان دارد آن است كه هنگامي كه علي (ع) "اسرار حقيقت" را بر روي پوست آهو نوشت آن را به همراه يك جام ماست در زير زمين مسجد كوفه پنهان كرد و به ياران خود گفت:

"من رفتم. هنگامي كه خورشيد سه بار بر روي زمين سجده برد يكي مي‌آيد و پوست نبشته را از زير زمين بیرون می آورد. بدانید كه او علي است و مي‌آيد تا اسرار اهل حق را آشكار ‌كند".

در متن "تذكره‌ي اعلا" آمده است كه علي (ع) مي‌گويد: "آن كس پس از ششصد سال، از ولايت "فيلي" ظهور مي‌كند پس از آن علي (ع) با آگاهي و رضايت خود توسط "ابن ملجم" به شهادت مي‌رسد".

تجسيد دوم خداوند "شاخوشين" است. رويدادهاي اين چرخه در لرستان (ولايت فيلي) اتفاق مي‌افتند. مادر شخوشين "مامه جلاله" تنها دختر "ميرزا امانه" بوده است.

روزي از روزها قطعه‌اي كوچك از خورشيد جدا و از دهان، وارد شكم "مامه جلاله" مي‌شود. مدتي بعد، شكم "مامه جلاله" بالا آمده آثار بارداری در او ظاهر مي‌شود. پدر و برادران "مامه جلاله" در صد كشتن او بر مي‌آيند. برادران او را به جنگل مي‌برند تا با كشتن دختر، مساله را بپوشانند اما معجزه‌اي روي مي‌دهد و فرزند در شكم مادر به سخن مي‌آيد. اين معجزه برادران را به خود مي‌آرود. آن‌ها "مامه جلاله" را با احترام به خانه بازمي‌گردانند. پس از سپري شدن دوران بارداري، فرزند از دهان مادر زاده مي‌شود و به همراه او قطعه‌ سنگی در لگن نوزاد مي‌افتد كه برق آن، جهان را روشن می کند.

اين موضوع همزمان يا يورش روم به منطقه است. ميرزا امانه و اهالي، منطقه را ترك مي‌كنند اما مامه جلاله و نوزادش آن‌جا مي‌مانند چون كسي را ياران غلبه بر آن‌ها نيست. سپس خورشيد سه بار در پاي فرزند به سجد می افتد.

كاك ردا(رضا) كه نزد مامه جلاله و فرزندش بازگشته است به ياد فرمايش علي (ع) افتاده و اسبي آماده مي‌كند. نوزاد بر اسب سوار شده و در مسير حركت به سوي كوفه، سپاه روم را در هم مي‌شكند. اين منطقه كه در اطراف كرمانشاه قرار دارد هنوز هم نام "رووم شكانه" (يعني جايي كه روم شكست خورد) را بر خود دارد. پس از آن ”شاخوشين“، به جستجوي ياران بر مي‌آيد. شيخ كاك احمد و بابا بزرگ، شاخوشين را باز شناخته به او مي‌پيوندند. سپس همگي نزد بابا طاهر همداني و "كوري فه‌قي" و ديگر همراهان مي‌روند.

پس از آن شاخوشين به سوي كوفه حركت مي‌كند. در مسجد كوفه پوست نبشته و جام ماست را برداشته به ياران مي‌گويد:"مردي مي‌آيد كه هفت نفر همراه دارد. او تمام اين نوشته‌ها را برايتان مي‌خواند. از جام ماست جرعه‌اي به هر كدام از شما مي‌نوشاند. او من و من هم او هستم". آن گاه ”شاه جهان“، جام ماست را بر سنگ حورين گذارد و خود به سوي دريا روان و در آن ناپديد شد.

چرخ "شاخوشين" به نام "معرفت" شناخته شده است. اين نيز بدان معناست كه در اين چرخ، انسان ، خداوند و آيين اهل حق را شناخته است چون شاخوشين ظهور كرده ، معجزه نشان داده و به انسان‌ها پيغام داده است كه "حقيقت " در چرخه‌ي بعدي آشكار مي‌شود كه آن نيز سرچشمه‌ي "معرفت" است.

چرخه‌ي سوم كه مقدس‌ترين و مهم‌ترين به شمار آيد، چرخه‌ي "سلخان ايساق" (اسحاق) است. سلطان ايساق ”دون“ (تناسخ) اعلاي خداوند است كه حقيقت و رازها و قوانين آيين اهل حق را آشكار مي‌كند. به همين خاطر اين چرخه را "حقيقت" مي‌گويند.

در زندگي نامه‌ي سلطان ايساق آمده است كه هنگامي که ”شاخوشين“ از ديده‌ها پنهان شد ياران او به دنبالش روان شدند و او را در عمق دريا در حالي كه با آبزيان نشسته و در حال گفتگو بود يافتند. شاخوشين به آن‌ها اندرز مي‌داد كه نزد شيخ عيسا بروند و او خود نيز به صورت عقاب سفيد نزد آن‌ها خواهد آمد.

به همين خاطر آن‌ها نزد شيخ كهنسال رفتند و در آن‌جا ياران خداوند، او را وادار كردند ”با خاتون دایره“ دختر “حسن بگ جاف" ازداوج كند.

پس از مراسم عروسي، ناگهان خاتون حامله مي‌شود. آنگاه عقابي سفيد در آسمان ظاهر و در حيات خانه‌ي شيخ عيس فرود مي‌آيد. همان لحظه خاتون، فرزندي به دنيا مي‌آورد و او كسي جز سلطان ايساق (اسحاق) نيست.

پس از وفات شيخ عيسا ، سلطان ايساق با برادر ناتني خود "قادر ناپاك" اختلاف پيدا كرد و ناگزیر از مهاجرت به ”هه‌ورامان“شد، بر روي رودخانه‌ي سيروان پلی به نام "پرديور" مي‌بندد، در همان جا اقامت و در همان جا نيز وفات مي‌كند.

اسناد بسياري وجود دارند كه براساس آن‌ها سلطان ايساق، انساني واقعي بوده كه در اين منطقه زندگي كرده است اما در مورد روزگار حيات و مرگ او داستان‌هاي متفاوتي وجود دارد. در متن كتاب "يارسان" كه دست‌نوشته‌ي سلطان ايساق است چنين آمده كه او در سالي 578 هجري (1182 ميلادي) به دنيا آمده است اما ”ادموندز“ سال 716 (1317 ميلادي) و "هه‌ردويل كاكه‌يي" سال 12414 ميلادي را سال تولد او مي‌دانند.

”وان برونسین“ با اشاره به زندگي‌نامه‌ي شيخ عيسا برزنجي، روزگار حيات او را سده‌ي چهاردهم ميلادي مي‌داند. اين در حالي است كه "محد جميل روژ به ياني" قايل به سده‌ي دهم هجري (قرن هفده ميلادي) است. اما "گ.آپوكوف" براساس نقوش حك شده بر روي آرامگاه سلطان، او را به عصر ماد منتسب و شخصی آتش پرست مي‌داند.

به هر حال، سال 1182 ميلادي براساس آن‌چه اهل حق، خود، مي‌گويند به واقعيت نزديك‌تر است.

ذكر اين نكته نيز ضروري است كه نبايد شيوخ برزنجي (عيسا و موسا) كه در دوران متأخر زندگي كرده‌اند ما را دچار خطا و اشتباه كند . بنابراين گمان نمي‌رود ارتباطي ميان سلطان ايساق و شيوخ برزنجي به دليل فاصله‌ي جغرافيايي وجود داشته باشد. محمد جميل روژ‌به ‌ياني در اين باره مي‌گويد: "كاكه‌يي خود نيز در اين باره اشتباه مي‌كنند اما شاید براي بسط و گسترش آيين اهل حق، خود را به شيوخ برزنجي منتسب كرده‌اند".

آيين اهل حق در روزگار سلطان ايساق چون يك آيين كامل ظهور كرد و هم او (سلطان ايساق) بود كه اسرار و رموز اين آيين را آشكار و اصول و قوانين آن را بنيان نهاد.

سلطان ايساق پيش از همه چيز نظام آييني و نهاد‌هاي اهل حق را بنيان گذارد و اين اقدام خود را با آداب عضويت در جماعت اهل حق آغاز كرد، سپس چگونگي احسان (نياز و قرباني) را تدوين و  در ادامه اساس آداب و رفتار اجتماعي اعضا و پيروان را معرفي كرد.

دون (تناسخ) پس از سلطان ايساق (اسحاق) مربوط به "قورمز" (شاقلي ويس) و دون‌هاي بعدي مربوط به ”محمد بگ“ و ”خان آتش“ است.

اين‌ها شش چرخه‌ي تجسيد خدايي آيين اهل حق به شمار مي‌آيند كه هر كدام منحصر به جغرافياي خاص خود، دوران خاص خود و رويدادهاي منحصر به خود است. اگر چه اين بدان معنا نيست كه تجسيدهاي خدايي ديگري نيز وجود ندارد. در يكي از متون "تذكره ی‌ اعلا" محمد‌بگ“ دون (تناسخ) پنجم خداوند مي‌گويد: ”پس از من خان آتش مي‌آيد، پس از او امام قلي “ ، سپس "سرخوش" ، "سلطان محمد" ،"میرزا عباس"، "ميرزا نظام" و آنگاه ”آقا ميرزا“ مي‌آيند. آن‌ها همه من هستند و من نيز آنهايم“.

القاب و پسوند اسامي نيز مي‌توانند پايگاه شأن اجتماعي، دوران رويدادها و همچنين جغرافيايي مكاني ظهور را نشان دهند. نام خداوند يعني "خاوندگار" ، و تجسيدهاي ديگر چون "مولاعلي" و ”شاخوشين“ كردي هستند. محد بگ و خان آتش تركي و بيشتر آذري، سلطان اشاره به عصر سلجوقي و القاب ”پير“، "باوه" و”دده“ نيز تاريخ كهن دارند و پيش از اسلام و مسحيت در منطقه رواج داشته‌اند.

"محمد جميل روژ به یاني" درباره‌ي اين القاب آييني مي‌گويد: ”پير“ از ”پدر“ ”فارسي“ به معناي "پدر آييني" آمده است مانند "پير مگرون"، ”پيرشاليار “ و پير مكاييل. واژه‌ي "باوه" كه اهل حق متعلق به خود مي‌دانند از "بابا"ی سلجوقي اخذ شده و آن نيز به معناي "پدر" مي‌آيد مانند "بابا علي همداني"، "بابا طاهر" ، "بابا شاسوار"، "باباگورگور". "دده" نيز مربوط به روزگار صفوي و قزلباش‌هاست و نخستين بار به عنوان لقب "شيخ حيدر" فرزند "شيخ جنيد صفوي" آمده و بعدها "بكداش" ها براي تقدس بخشي به نام مشايخ خود از آن استفاده كرده‌اند مانند "دده قنبر" و "دده حيدر".

ملايك آيين اهل حق

تجسيد خدايي در هر چرخه، دون (تناسخ) يا به مثابه آن‌چه اهل حق"قاپ"  مي‌گويند چهار ملايكه هستند كه هر يك در دوره‌ي خود در كالبد يك انسان تجسيد مي‌يابند.

در ”قاپ“ ”خاوندگار“ شريعت، ملايك شامل: جبرييل ، مكاييل، اسرافيل و عزراييل هستند كه آن‌ها را "ياران چهار ملك" مي‌گويند. همچنان كه پيش از اين گفتيم خداوند در اين چرخه تجسيد ندارد چون خداوند خود در اين چرخه حاضر است به همين خاطر ملايك، نام واقعي خود را دارند. در "تذكره‌ي اعلا" آمده است كه خاوندگار ، ملايک خود را از نور مقدس خود آفريده است، اگر چه در "سروده‌هاي ديني يارسان" چنين آمده است كه خاوندگار ، جبرييل را از گل "بيسات" سرشت و او را همراه خود كرد سپس ديگر ملايك را آفريد.

در ”فرقان الاخبار“ نيز گفته شده كه خاوندگار، جبرييل را از پاشنه‌ي كفش خود، مكاييل را از دهان، اسرافيل را از نفس (دم)، و عزراييل و رزبار را نيز ار بازنفس (بازدم) و نور خود آفريده است.

شايان توجه است كه خاوندگار، عزراييل را دو تكه كرد كه از هر تكه نوري متصاعد و به "كوليچه" تبديل شد. آنگاه فرمود؛ "رزبار" را از "عزراييل" جدا كردم براي آنكه "خاتون" قيامت شود و از آفريدگار براي مردم طلب بخشش و شفاعت كند و عزراييل را ملكه‌ي قبض روح آفريدم تا اين "كوليچه" در ميان آنها تبديل به ”احسان“ شود.

”و.ايوانف“ از رو "رزبار" را به خداوند آب (آناهيتا) كه بعدها "ريتش" همسر ميترا شد بي‌شباهت نمي‌داند.

در برخي از متون، به نام "رزبار" اشاره‌اي نشده است و گمان مي‌رود به اين دليل باشد كه "عزراييل" و "رزبار" يك ملايكه با دو نام مفروض باشند. در پژوهش مينورسكي، نامي از "رزبار" در چرخه‌ي خاوندگار برده نشده است اما در همان حال، در قاپ قورمز، رزبار فرشته‌ي پنجم است. در اينجا اگر پژوهش مينورسكي براساس برداشت‌هاي وي از سرانجام، صورت گرفته باشد در اين كتاب ، قورمز فرشته‌اي به نام ”رزبار“ ندارد. همزمان ”محمد امين هه‌وراماني“ براساس دريافت‌هاي خود از متون مقدس، "رزبار" را در قاپ "سلطان ايساق" معرفي مي‌كند.

در اينجا بايد به اين نكته توجه كرد كه "رزبار" از واژه‌ي "رمزبار" آمده و بدين معناست كه وي ”حامل اسرار“ است چون اين فرشته هميشه در كالبد "مادر خدا" متجسد مي‌شود: فاطمه بنت اسد مادر علي (ع)، "مامه جلاله" مادر شاخوشين،"خاتون دايره" ما در سلطان ايساق و .....

اما پنج ملايكه‌ي تجسيد خدايي در "قاپ" علي (ع) سلمان، محمد، قنبر، نٌصير و فاطمه . در اين جا ملايك در كالبد پيامبر و مادر و ياران علي كه خود خداست متجسد شده‌اند اما گر مقصود از "نُصير" محمد بن نصير، مؤسس طریقت علوي (نصيري) باشد، او در روزگار علي زندگي نكرده است بلكه در سال 873 وفات يافته اما علي (ع) در 656 به شهادت رسيده است. به همين خاطر، "و.ايوانف"، معتقد است اين "نصير" شخص ديگري است.

در يكي از داستان‌‌ها  آمده است كه گويا ”نصير“ بيمار مي‌شود و علي او را شفا مي‌دهد.

نصير از اين موضوع متعجب شده مي‌گويد: ”توخدا هستي“ ، امام علي عصباني شده نصير را به قتل مي‌رساند ليكن به خاطر مادر نصير، دوباره به او جان مي‌بخشد و او را زنده مي‌كند. نصير بار ديگر اين جمله را تكرار و باز هم توسط علي به قتل مي‌رسد و اين مسأله چندين بار تكرار مي‌شود.

در قاپ شاخوشين اين ملايك وجود دارند: "كاکه‌ردا" ، "بابه‌بوزورگ"(بابا بزرگ)،"كوری فه‌قي"،"بابا طاهر" و "مامه جلاله".اهل حق بابا طاهر عريان را تقديس مي‌كنند. در متون آييني آن‌ها دو بيتي‌ها بابا طاهر بسيار به چشم می خورد. آرامگاهي در شهر"مندلي“ است كه اهل حق آرمگاه بابا طاهر می دانند و به زيارت آن مي‌روند. جداي از بابا طاهر همداني كه شاعري بررگ و شناخته شده است هيچ اطلاعات ديگري درباره‌ي ساير ملايك يعني دون‌(تناسخ) هايشان در قاپ شاخوشين در دست نيست.

ملايك سلطان ايساق نيز اينها هستند: بنيامين، داود، موسي، مصطفي و خاتون دايره ، به خاطر آنكه اين "قاپ" نزد اهل حق بسيار مقدس و مهم است بسياري اوقات، نام ملايك اين چرخ را براي قاپ‌هاي ديگر نيز به كار مي‌برند. اهل حق اكثراَ آيين خود را "شرط بنيامين" مي‌نامند يعني فرشته ی بزرگ سلطان اسحاق كه تجسيد جبرييل است. همچنين خود او را "پير بنيامين" مي‌گويند چون هنگامي كه خاوندگار جبرييل را آفريد او را ”پير“ خود گردانيد. ابتدا جبريیل راضي به پذيرش اين پيشنهاد نبود چون بايد خداوند مريد او مي‌شد: اما خدا به او فهماند كه مريد بايد هميشه در خواست‌هاي پير خود را اجابت كند و اگر خداوند ”پير“ جبرييل شود ديگر قدرت آن را نخواهد داشت كه خواسته‌هاي او را اجابت كند. به همين خاطر جبریيل راضي شد كه "پير خدا" شود. اما روشن نيست چرا ملايك ديگر تجسيد جبرييل مربوط به قاپ و چرخه‌هاي ديگر مانند "سلمان" و "كاكه‌ردا"، لقب "پير" ندارند. شايد به اين خاطر باشد كه واژه‌ي "پير" منحصر به منطقه‌ي "هه‌ورامان" است و "هه‌ورامان" نيز جغرافياي رويدادهاي قاپ "سلطان ايساق" است.

در يكي از منابع كه در آن، ملايك سلطان ايساق در قاپ خاوندگار جاي دارند آمده است كه گويا خاوندگار، بنيامين را از عرق خود خلق كرد به همين خاطر او به دور از تكبر است. موسي را از سبيل‌هايش آفريد به همين خاطر است كه نسبت به ديگران ترحم دارد و ”رزبار“ را نيز از ضربان قلب خود آفريد به همين خاطر اهل رحم است. اما سخني از مصطفي به ميا نمي‌آورد كه "عزراييل" است. هر يك از اين ملايك، وظايف خاص خود را دارند كه خداوند اين مسووليت‌ها را بديشان سپرده است:

بنيامين، پير و نماينده‌ي خداوند، داود پاسبان و راهنما (دليل و نذير) است و به داد انسان‌ها مي‌رسد، موسي قلم به دست است و كردار مردم را يادداشت مي‌كند (قلم زرين) و مصطفي نيز فرشته‌ي مرگ است.

جداي از دون (تناسخ) خدا و ملايك اهل حق، گروه‌هاي ديگري نيز وجود دارند كه مورد احترام و تقديس اهل حق هستند:

1- هفت تن:

شامل پنج ملايك سلطان ايساق: بنيامين، داوود، موسي، مصطفي و رزبار و دو ملايك ديگر به نام‌هاي شاابراهيم و بابا يادگار

2- هفتوانه:

هفت پسر سلطان ايساق: مير، سيد، مصطفي، سيد محمود، سيد عبدالوفا، سيد شهاب‌الدين ، سيد حبيب شاه و سيد با ويس.

سلطان ايساق درباره‌ي جايگاه و ارزش هفت تن فرموده است:"هفت تن ذات من و هفتوانه نور من است. سرچشمه‌ي ذات و نور نيز من هستم".

3- چهل تن:

در اين باره داستاني تعریف می شود كه گويا پس از ولادت پيامبر، يهودي‌ها در صدد مرگ او برآمدند. محمد دايه‌اي از طايفه‌ي بني اسد داشت. او متوجه موضوع شد و پسر خود ”سلطان محمود“ را در گهواره‌ي محمد نهاد. يهودي‌ها "سلطان محمود" را تكه تكه كردند. هنگامي كه پدر و مادر سلطان محمود فرزند خود را براي خاك سپاري بردند چهل كودك ديگر درست مانند سلطان محمود يافتند، آن‌ها را در غاري پنهان كردند و با شير آهو تغذيه كردند تا بزرگ شدند و سلطان محمود را به رهبري برگزيدند.

4- پيردالاهو كه كسي به نام پير رستم بزرگ آنهاست.

5- پير هه‌ورامان كه نام اينها روشن نیست.

جداي از اينها ”ادموندز“ از "هفت خليفه" نيز سخن به ميان مي‌آورد كه گويا سلطان ايساق، آن‌ها را از ميان 72 پير برگزيده است تا به مقام رهبري (مرشدي) اهل حق نايل شوند و تحت سرپرستي داوود پرورش يابند. اين موضوع در منابع ديگر وجود ندارد و اطلاعات زيادي در اين باره، در دسترس نيست.

نوشته شده توسط پروفسور رشاد میران/ترجمه بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:53

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش چهارم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالی

 

مراسم آیینی

 

گردوشكنان (گويز شكاندن) يا سر سپردگي

تمامي پيروان اهل حق، از همان دوران كودكي بايد اين مراسم را به جا آورده باشند و گرنه اهل حق به شمار نخواهند آمد.

در مراسم "گردو شكنان" ، يك سيد و يك "خليفه" حاضر هستند و كودك نيز كه اكنون شش هفت ساله است همراه خانواده حضور مي‌يابد. كودك دامن سيد را گرفته گردويي پيشكش مي‌كند. سيد نيز گردو را گرفته آن را مي‌شكند و به همه‌ي حضار تعارف می کند تا از آن تناول كنند. در اين هنگام، خليفه ، دعا مي‌خواند.

در اين جا "گردو" نماد و سمبل "سر" كودك است كه آن را به سيد مي‌سپارد. گرفتن دامان به معناي التماس و خواهش است يعني هنگامي كه كودك دامان سيد را مي‌گيرد به اين معناست كه "سيد" را به عنوان "پير" خود انتخاب و بزرگي او را بر خود پذيرفته است. گرفتن گردو از سوي سيد به معناي ”قبول“ خواهش كودك و "دعا"ي خليفه، مشروعيت آييني بخشيدن به ايجاب و قبول متقابل است. همزمان خليفه "رهبر" و "دليل" كودك نيز خواهد شد.

در اين مراسم سيد نقش "بنيامين" و خليفه نقش "داود" را دارد چون سلطان ايساق(اسحاق) پس از شكستن گردو، دامان بنيامين را گرفت و گردو را به او پيشكش كرد و در همان حال، داود نيز دعا خواند. سلطان ايساق درباره‌ي اهميت و ارزش اين مراسم گفته است:"آن كه سر سپرده است به آتش جهنم نخواهد سوخت"

ذكر اين نكته ضروري است كه مراسم "گردوشكنان" را تنها جنس مذكر به جا مي‌آورد و زنان از اين قاعده مستثنا هستند. بدين ترتيب ، به مجرد آنكه مرد آيين "سرسپاري " را به جاآورد، زنان منتسب نيز خود به خود در سلك پيروان اهل حق در مي‌آيند. اين مسأله باز نمون نظام "پدرسالاري" در آيين حقه نيز هست.

از نگاه "ايوانف" مراسم گردوشكنان نزد اهل حق و پذيرش عضو جديد "يوزشاهي" يا "بوزشكرانه" ناميده مي‌شود و مراسم تجديد عضويت كه هنگام ازدواج به جا آورده مي‌شود "جوزياري" نام دارد.

اين واژگان در حقيقت، در ترجمه‌ي متن آييني كه توسط ايوانف صورت گرفته است وجود دارند اما از نگاه اهل حق، اين کلمات وجود ندارد و در ازدواج نيز تنها مراسم "جم" برگزار مي‌شود.

به نظر ژوكوفسكي ، گردو شكنان ، حتماَ در مراسم جم انجام و قرباني نيز صورت مي‌گيرد، اما آنچه باب است  این که"گردو شكنان" پس از مراسم ”جم“ با حضور ”سيد“ و ”خليفه“ و اعضاي خانواده‌هاي كودك انجام مي‌شود.

اما در توصيفات "واسيلي نيكیتين" به جزئيات ديگري از اين مراسم اشاره می شود:"گردو به دو قسمت تقسيم مي‌شود: يكي نزد سيد مي‌ماند و آن ديگري همراه يك نبشته به كمر كودك بسته مي‌شود".

 اين موضوع نيز هيچگاه توسط اهل حق تاييد نشده است. شايان توجه است كه در مراسم "گردوشكنان" علاوه بر خوردن گردو، "نبات" هم به اعضا خورانده مي‌شود و پول و هديه و اشياي ديگر نيز به "سيد" و "خليفه" بخشيده مي‌شود.

مراسم آييني "جم" اجتماع پيروان اهل حق براي تحقق بخشيدن به يك هدف مشخصي است. هر چند مراسم، سيما و محتواي آييني دارد اما بدين معنا نخواهد بود كه تنها براي انجام مراسم مذهبي برگزار شود، بلكه شامل هر مسأله‌ي مهم اجتماعي ، سياسي و اداري نيز خواهد شد.

"جم" در مكان ويژه‌اي برگزار مي‌شود كه آن‌ها را "جمخانه" مي‌گويند. "جمخانه" يك سالن بزرگ مفروش است كه تمثالي از امام علي (ع) نيز بر ديوار آن آويخته شده است. در مراسم جم، چند نفر ، از جمخانه حفاظت مي‌كنند تا بيگانه‌وارد نشود. گاهي نيز مراسم در مكاني برگزار مي‌شود كه درخواست كنند براي هر مقصودي تقاضا نموده است. به عنوان مثال در خانه.اما باور كلي نزد اهل حق آن است كه برگزاري مراسم "جم" در جمخانه قدسيت بيشتري دارد.

اهل حق براي رهبري و اداره‌ي "جم" يكي از سادات را انتخاب مي‌كنند. اين "سيد" با نظر خود، دو نفر به عنوان همراه انتخاب مي‌كند كه يكي از خانواده‌ي "خليفه" و آن ديگری از خاندان "كاك احمد كهنه پوش" يعني يكي از "چاووش" ها به عنوان "خادم است اما اگر از خاندان اخير كسي حضور نداشته باشد"، سيد خود مسووليت را بر عهده گرفته و يا چند تن از پيروان به ياري "سيد" مي‌شتابند. اين سه تن، جم را اداره مي‌كند که اصطلاحا آن‌ها را "سه‌ري جه‌م" (سر جمع) مي‌خوانند.

به اين خاطر كه "جم" يك مراسم مقدس است بايد همه‌ي پيروان پيش از حضور آماده شوند يعني غسل به جا آورند، لباس تميز بپوشند و هر يك براساس توانايي خود، خوراكي آماده كنند. اين خوراكي كه به نيت آوردن به مراسم جم آماده مي‌شود "نذر" يا "نياز" خوانده مي‌شود. خوردن در "جم" يك شرط ضروري است چون در يكي از جملات سلطان ايساق آمده است:"اگر پنج نفر يا بيشتر در جايي گرد هم آيند و شكرانه (نياز و قرباني) به جا آورند، من نيز در جمع آن‌ها خواهم بود". ”همچنين گفته است:“اگر هزار نفر هم در "جم" حضور داشته باشند بايد نذر و قرباني به همگان برسد".

در”جمخانه“ يا جايي كه مراسم "جم" در آن به جا آورده مي‌شود "سه‌ري جه‌م"(سر جمع) - سيد و خليفه و خادم- در راس مجلس مي‌نشينند. هنگامي كه جمع كامل مي‌شود گفتگوها آغاز مي‌گردد.اين حالت تا پهن كردن سفره ادامه دارد. به مجرد پهن شدن سفره، سكوت ، سالن را فر مي‌گيرد و سيد یا خادم امر می کند:"الله كنيد"

در حالتي كه چند ”خادم“ حاضر باشند اين فرمان خطاب به همه‌ي آنهاست. سپس خادمان در برابر سيد با حالت مشخص (پنجه‌ي بزرگ دست روي پنجة بزرگ پا) نشسته و به حالت ذكر مي‌گويند: "يا الله" حضار نيز يكصدا پاسخ مي‌دهند: "اي الله و ديني یار". آنگاه سيد دعاي نياز و قرباني مي‌خواند: "نياز حاصل ، به حق و اصل، به روان خیر ، اين دعا مستجاب شود، اين نذر مستجاب شود، دور از درد و بلا باد."

پس از آن سيد به خليفه فرمان مي‌دهد كه خوراكي‌ها را تقسيم كند. كار توزيع نذر و قرباني را خليفه و خادم با هم انجام مي دهند و از سيد آغاز مي‌كنند. سيد سهم خود را گرفته و سهم خدا را بر ديگران تقسيم مي‌كند. آنگاه خليفه سهم خود را مي‌گذارد و سپس توزيع از سمت راست مجلس آغاز مي‌شود. خادم آخرين كسي است كه سهم خود را بر مي‌دارد.

بايد به اين نكته هم اشاره كرد که پس از سهم خدا، سهم ”چراغ“ نيز برداشته مي‌شود كه متعلق به صاحب مكاني است كه "جم" در آن برگزار شده است (هرگاه در جمخانه باشد اين سهم به خادم جمخانه يا فراش مي‌رسد).

پس از آنكه هر كس سهم خود را گرفت شروع به خوردن مي‌كند و آنچه باقي ماند را به خانه نزد اعضا مي‌آورد. براي هر كس هم که به هر دليل نتواند در مراسم حضور يابد سهم "نذر" و "قرباني" فرستاده مي‌شود.

پس از خوردن نذر يا قرباني "خليفه" دعاي جم مي‌خواند:” با اشارت شاه، به شرط بنيامين ، به رهبري داوود، قلم زرين پير موسي، خدمت پاك رزبار و براي شمشير مردان و جم هفتوانه، اولم يار ، آخرم يار و حكم صاحب يار".

پس از دعاي جم ، "جم رسي" برگزار مي‌شود كه به معناي پايان يافتن مراسم است. هر يك از حضار بايد دست خادم را ببوسد و خادم نيز متقابلاَ دست آن‌ها را ببوسد.

اگر در جم "گوشت پخته" به حضار داده شود- گاو و بز يا خروس- آن‌ها را "قرباني" گويند كه اين نيز به شيوه‌ي نذر ميان حضار تقسيم مي‌شود. قرباني نيز شرايط خاص خود را داراست: حيوان بايد نر باشد، بيمار و ناتوان نباشد و از قبل نيز براي قرباني در نظر گرفته شده باشد (در مورد آن نيت شده باشد). هميشه خادم يا يكي از خاندان چاووش بايد آن را قرباني كند. بدين ترتيب كه دام يا خروس را در جهت قاپ يعني آرمگاه ”سلطان ايساق“ قرار داده سپس سر آن را در چاله‌اي كوچك قرار مي‌دهند. در اين هنگام،چاووش مي‌گويد:"اولم يار، آخرم يار". و حيوان را سر مي‌برد.سپس خون را در چاله ريخته و بر روي آن خاك مي‌ريزند تا آلودگي ايجاد نكند.

آنگاه چاووش پوست حيوان را كنده لاشه‌ي آن را قطعه قطعه و با دقت تمام گوشت را از استخوان‌ها جدا مي‌كند به گونه‌اي كه نبايد استخوان‌ها آسيبي ببينند. سپس استخوان‌ها را مجدداَ چال مي‌كنند چون بر اين باورند كه حيوان مجدداَ زنده خواهد شد. سپس گوشت را پخته ميان ميهمانان توزيع مي‌كند.

به باور اهل حق ، نخستين "قرباني" همان تصميم به قرباني كردن حضرت اسماعيل (ع) توسط حضرت ابراهيم (ع) بوده است كه جبرييل مانع از انجام اين كار شده و بره‌اي به جاي اسماعيل براي ابراهيم آورده است. دومين قرباني را نيز سلطان ايساق انجام داده و اين هنگامي بوده كه سلطان و پير ميكاييل در ساحل "سيروان" نشسته بودند كه يك ماهي سر از آب بيرون كرد و بر روي گليم آنها خزید. سلطان نيز ماهي را آماده كرد و پس از خوردن، استخوان‌هاي آن را مجدداَ به رودخانه ريخت و ماهي دوباره زنده شده است.

سنت ”خوردن جمعي“ يا "ضيافت مقدس" از ديرباز نماد اين موضوع بوده است كه هر آنكه بر سر سفره مي‌نشينند حتي بيگانه‌ي مهمان نيز خواهر و برادر ديگري است. "ضيافت مقدس" سنتي بازمانده از آيين "ميترائیسم" است و در دوران متاخر نيز مي‌توان در آيين مسيحيت جست كه در آن شراب به جاي آب نوشيده مي‌شود.

نياز و قرباني نزد اهل حق در محتوا، دو راه براي يك مقصود و همان صواب كردن است. اين صواب اهداف خاصي چون توجه، نياز ، ازدواج ، فرزند و.... را دنبال مي كند.

پيرو اهل حق در زمان عسرت مي‌گويد: "داوود چابكسوار سه شاهي در راهت باشد." بی گمان، نام بردن از اين مقدار پول، از رموز و اسرار درون آييني است چون صواب كردن مرز شناخته شده‌اي ندارد: "ثروتمند قرباني و مستمند نذر مي‌كنند."

به هر روي ؛ هيچ اقدام عملي آيين اهل حق بدون رسم "جم" برگزار نخواهد شد.

نكته‌ي ديگری نيز كه نبايد فراموش كرد آن است كه علاوه بر دام و خروس، گرده‌(کولیره)ي روغن ماليده نيز قرباني محسوب مي‌شود اما در هر حال، هر پيرو اهل حق موظف است هر سال يك بز قرباني كند. موضوع ديگري كه بايد اشاره كرد آن است كه تنها مردان در مراسم جم حاضر مي‌شوند و زنان و كودكاني كه هنوز مراسم "سرسپاري " به جاي نياورده‌اند اجازه‌ي ورود به جمخانه ندارند. اين مسأله هم به نخستين جم اهل حق باز مي‌گردد:هنگامي كه سلطان نخستين جم را برگزار كرد، رزبار كه زن بود شركت نكرد و مصطفي را به نمايندگي از سوي خود روانه كرد.

اغلب اوقات پس از پايان مراسم، جمعي در جمخانه باقي مانده، كلام (شعر ديني) مي‌خوانند و دف مي‌نوازند و پس از آن دعاي جم قرائت مي‌كنند.

"جم" يگانه شيوه‌ي پرستش جمعي نزد اهل حق و به همين خاطر بسيار مقدس است. سلطان ايساق در اين باره مي‌گويد:

" آنكه در جم حضور مي‌يابد از تمام گناهان پاك مي‌شود چون مسلمانان كه با رفتن به مكه، شامل غفران الهي مي‌شوند:

اهل حق رسم ديگري به نام "اقرار" يا "شرط اقرار" دارند. "اقرار"، پیمانی است ميان دو مرد و يك زن تا در روز قيامت شاهد يكديگر شوند. اين رسم، شباهت بسياري به آيين ايزدي دارد.

همچنين در متون "ايوانف" آمده است كه "اعتراف" به گناهان در آيين اهل حق وجود دارد كه اين نيز برداشتي از گفته‌هاي سلطان است: " هر كس بيايد و به گناهان خود اعتراف كند دست رد بر سينه‌ي او نخواهيم زد. "

اما اين نكته هم وجود دارد كه پيروان در مراسم "جم"و در ضمن ذكر، براي آمرزش گناهان از خداوند طلب مغفرت مي‌كنند اگر چه طلب آمرزش بايد نذر و قرباني همراه باشد.

نوشته شده توسط پروفسور رشاد میران/ترجمه بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:53

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش سوم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

هرم (Hierarchy) آييني

هرم آييني و اجتماعی اهل حق عبارتند از: سيد، خليفه ، چاووش، درويش و كلام خوان كه سه درجه‌ي نخست موروثي دو مورد ديگر اكتسابي است. اكنون به شرح آن‌ها مي‌پردازيم:

1- سيد:

سيدها نوه‌ي سلطان ايساق و از نوادگان "هفتوانه"اند. به همين دليل مقدس ترين و بلند پايه‌ترين گروه در ميان جمعيت اهل حق به شمار مي‌آيند. تمامي امور و مراسم آييني چون "جم" و "گردوشكنان" توسط آن‌ها مديريت مي‌شود. به گفته‌ي پيروان اهل حق، ”سيدها“ دخالتي در حيات روزانه‌ي پيروان ندارد و به امور معمول خود مشغولند. تنها وظيفه‌ي آنها رهبري "جم" است كه پيروان موظف به اطاعت هستند. ”سيدها“ نجيب‌زادگان اهل حق به شمار مي‌آيند و از پايگاه اجتماعي نيرومندي برخورداراند. به هر حال، هم در مراسم آييني "جم" و هم در زندگي اجتماعي داراي ارج و قرب فراواني هستند.

”اجاق سيد“: به دليل آنكه سيدها از "هفتوانه" هستند قاعدتاَ هفت شاخه اند (پسران سلطان ايساق و جد برزگ سادات)،اما ”ايوانف“ اسامي ديگري براي خاندان سادات تعريف مي‌كند مانند: ميري، خامشي، شا ابراهيمي، با يادگار، آتش بگي. او در ضمن اشاره مي‌كند تمام شاخه‌هاي اصيل را برنشمرده‌ است، اجاق برخي كور شده و از برخي ديگر نيز تعداد كمي باقي مانده است. اما واضح است كه جداي از ”ميري“ (مير محمد كوره سوار) و "خامش" (خامش پرچين)، ديگری ها پسران سلطان نيستند به همين خاطر اين‌ها نبايد نام‌هاي واقعي شاخه‌هاي سادات باشند. منابع مربوط به اهل حق، متأسفانه،از خاندان كنوني سادات خبري به دست نمي‌دهند.

"سيدي" كه براي راهبري "جم"، انتخاب مي‌شود، جايگاهي والا دارد و لباس روحانيت بر تن می کند، شال سبز رنگ مي‌‌بندند و ریشی بلند دارد.

درجه‌ي ”سيد“ بودن نيز اگر چه موروثي است اما اين ميراث به دختران وزنان نخواهد رسيد. اين موضوع نيز براساس گفته‌ي سلطان ايساق كه تنها مردان سيد مي‌شوند، صورت ضابطه‌مند به خود گرفته است.

”سيد“ در حيات روزانه‌ي خود، زندگي اقتصادي چون ديگران دارد اما در مراسم "گردوشكنان"(گويز شكنان) هداياي بسياري از پيروان دريافت مي‌كند.

تمام پيروان اهل حق، علاوه بر پدر نسبی، يك "پدر آييني" نيز دارند كه او را ”پير“ يا ”باوه“ (به معناي پدر بزرگ) مي‌گويند. پير بايد اهل سادات باشد. "مريد" ، "پير" خود را ارج مي‌نهد و در هر برخورد، موظف به دست بوسي اوست.

هر كس كه مراسم "گردوشكنان" براي او برگزار مي‌شود و در جرگه‌ي اهل حق در مي‌آيد بايد "پير" براي خود برگزيند. به موجب سخن اهل حق، زنان از نظر "پير گزيني" بايد پيرو شوهران خود باشند و هر پيرو جديد اهل حق پس از آنكه پدر آييني او انتخاب شد بايد همسري از پيروان يك پير ديگر براي خود برگزيند.

2- خليفه:

اين‌ها نوه‌ي "پير اسماعيل كولاني" هستند كه يكي از 72 پير است. اين نيز لقبي آييني براي كسي است كه عضو آن خاندان بوده و به عنوان خليفه‌ي سيد در مراسم "جم" برگزيده مي‌شود. خليفه وظايف مشخصي دارد: در يكي از متون آييني چنين آمده است كه پوست دامي كه قرباني شده سهم "خليفه" است. در مراسم "گردو شكنان"، خليفه شانه به شانه‌ي سيد حركت مي‌كند. يكي از اعضاي خاندان خليفه نيز به عنوان رهبر (دليل) مريدان حاضر است. مهمترين و مقدس‌ترين وظيفه‌ي رهبر، شستن ميت خاندان خود است.

3- چاووش:

اين گروه نيز يك خاندان نجيب‌زاده و نوه‌ي يكي از ياران سلطان ايساق به نام "كاك احمد كهنه پوش" هستند. در مراسم آييني جم، يكي از اعضاي اين خانواده، به عنوان "خادم" انتخاب، از مشاركت‌كنندگان پذيرايي و قرباني‌هاي احتمالي اعضا را آماده مي‌كند. در نبود "چاووش"،  "خليفه" فعاليت‌هاي او را انجام مي‌دهد. اين گونه بر مي‌آيد كه مراسم "جم" را مي‌توان بدون چاووش ادامه داد اگر چه باور اهل حق آن است كه در هر حال و در هر مكاني كه عده‌اي از پيروان اهل حق گردهم آيند بايد سه ركن سيد، خليفه و چاووش حضور داشته باشند.

4- درويش:

دراويش همچنان كه از نامشان پيداست همواره در حركت بوده و به فقر ونداري ايام مي‌گذارنند. دراويش نزد اهل حق بسيار عزيز و پيروان، آن‌ها را از خاصان خدا مي‌دانند. دراويش نيز براي مردم دعا مي‌نويسند و به معالجه‌ي بيماران مي‌پردازند. هنگامي كه يك نفر درويش مي‌شود، تكه پارچه‌ي سوخته‌اي به كمر او مي‌بندند، رهبر نيز انگشت خود را بر آن ‌گذارده اصطلاحاَ آن را مهر مي‌كند. از اين لحظه به بعد، آن فرد درويش خواهد بود. درويش ، مرشد خود را دارد كه نبشته‌اي به او پيشكش مي‌كند و اين نبشته بايد هميشه نزد او بماند اما نبايد آن را بخواند. هنگامي كه درويش وفات كند بايد نبشته را به مرشد بازگردانند يا به درويش ديگري بدهند و يا آنكه همراه او به خاك بسپارند.

درويش حرمت فراوان براي مرشد قايل است و هنگامي كه نزد او مي‌رود بايد با آداب خاصي در برابر او بنشيند كه اين آداب را "قاپي" يا "گلبانگ" گويند.

هنگامي كه درويش تقاضايي دارد چهل شب و چهل روز خلوت مي‌كند. در اين مدت، آتشي در كنار او بايد روشن باشد. اين حالت را "در چله نشستان" مي‌گويند."ايوانف"،اين حالت را از آثار دوران آتش پرستي مي‌داند.

5- كلان خوان:

كلام خوان آواز مي‌خواند و با از بر كردن متون مقدس، آن را براي ديگران مي‌خواند. هر كسي مي‌تواند كلام خوان شود.

نوشته‌ها و كتب مقدس

اهل حق ادبيات آييني ثروتمندي از شعر و نثر به زبان‌هاي گوراني، فارسي و آذري دارند. مشهورترين متن مقدس اهل حق، "سرانجام" است.زبان سرانجام فارسي است اگر چه مي‌توان اشعاري به زبان گوراني نيز در آن يافت. "سرانجام" در سال 1842 نگاشته شده و توسط مينورسكي گردآوري در سال1911 به زبان روسي چاپ و منتشر شده است اگر چه متون گردآوري شده كم و كاستي‌هايي دارند."مينورسكي" مي‌گويد:"نام سرانجام شايد به معناي داستان روزگاران متفاوت و يكي پس از ديگري اهل حق باشد و محتواي آن ممكن است از دست‌نوشته‌اي به دست نوشته‌ي ديگر دچار تغيير شود". اين موضوع نيز واقعيت دارد چون دست‌نوشته‌هاي گوناگوني درباره‌ي هر "هفت " چرخه‌ي اهل حق وجود دارند و هر چند محتواي كلي همه‌ي آن‌ها يكي است اما تفاوت‌هايي در جزييات وجود دارند. به عنوان مثال، "تذكره‌ي اعلا" كه توسط ”وا.ايونف“ از فارسي به انگليسي برگردانده شده است همان محتواي "سرانجام" است در حالي كه ”سرانجام“ كامل‌تر و منظم‌تر از "تذكره‌ي اعلا" است. در كنار اين مسأله، اهميت بيشتري به "حقيقت" داده شده است.

جداي از ”سرانجام “ و "تذكره‌ي اعلا"؛ آثار ديگري در ادبيات اهل حق وجود دارند كه از ميان آن‌ها مي‌توان به "ساقي نامه‌ي حقيقت" ميرزا رشيد، گزيده‌ي نامه‌هاي گلشیر سبزواري ، نامه‌هاي نور علي نيشابوري و چند قطعه شعر آذري اشاره كرد.

اما گنجينه‌ي واقعي ادبيات اهل حق به زبان كردي و لهجه‌ي گوراني، نگاشته شده است. از ميان اين آثار، دو اثر تاكنون منتشر نشده‌اند كه يكي "دفتر رموز يارسان" سيد قاسم الفضل شاه ابراهيمي و "سرودهاي ديني يارسان" اثر ماشاء الله سوري است كه محمد امين هه‌ورامانی منتشر و شرحي به زبان سوراني بر آن نگاشته است. همچنين مي‌توان به كتاب "يارسان" اشاره كرد كه از نگاه اهل حق، توسط خود سلطان ايساق به لهجه گوراني نگاشته شده است. دو قطعه شعر نيز توسط "ژوكوفسكي" ترجمه و منتشر شده است كه تفسير دو سوره‌‌ي قرآن فاتحه الكتاب و اخلاص از ديدگاه اهل حق است.

اما كتاب "شاهنامه‌ي حقيقت" از نظر "دكترجمال نبز" ارزش فراواني نزد "كاكه‌يي" ها دارد و تمام پيروان اهل حق بر اين باورند كه اين كتاب در سال 1900 ميلادي توسط "حاج نعمت الله جيحون آبادي مكري" در قالب شعر و به زبان فارسي سروده شده است. در كنار اين‌ها آثاري چون "صلوات نامه‌ي" خاناي قبادي، ”عقيده نامه“ ي مولوي و رباعيات بابا طاهر عريان را نيز بخشي از ادبيات اهل حق مي‌دانند.

نوشته شده توسط پروفسور رشاد میران/ترجمه بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 11:52

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش پنجم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

اسرار شناخت يكديگر نزد اهل حق

به دليل آنكه آيين همواره در معرض تهديد همسايگان قرار داشته و غالباَ به صورت آييني سري از سوي پيروان نگاه داشته شده است مشخصاَ اسرار و رموزي براي شناخت خودي‌ها به يكديگر تعريف نموده است.

نشانه‌ي بسیار بارز پيرو اهل حق "سبيل" اوست. اهل حق همواره سبيلي بزرگ دارند و نه تنها هرگز آن را نمي‌تراشند بلكه حتي مرتب هم نمي‌كنند. اگر چه ”سبيل“ عامل شناسايي متقابل پيروان اهل حق است اما اينان توجيهي آييني نيز براي گذاشتن سبيل به اين سبك و سیاق دارند. در متن مقدس آن‌ها آمده است كه خداوند فرمود:

"هر كه از ماست نبايد سبيل بتراشد، نبايد از خوردني و نوشيدني امساك ورزد و نبايد قليان بكشد". همچنين داستاني در اين باره دارند كه گويا هنگامي كه علي (ع)، جنازه‌ي پيامبر را مي‌شست مشاهده كرد مقداري آب در ناف مبارك جمع شده است او نيز آب را مكيد و سبيلش خيس شد. به همين خاطر و به دليل مقدس بودن آب، از آن پس ديگر دست به سبيل نبرد.

علاوه بر اين، اگر موي سبيل يكي از اهل حق به هر دليل كنده شود، آن را دور نمی ريزد بلكه آن را در جايي نگاه مي‌دارد. به هر حال، سبيل نزد اهل حق عامل متمايز كننده و نشانه‌ي پيرو اين آيين بودن است كه ضبغه‌اي آيينی نيز به خود گرفته و سبب مي‌شود پيروان اين آيين با نگاهي گذرا يكديگر را در داخل يك جمعيت ناهمگن شناسايي كرده به يكديگر نزديك شوند.

علاوه بر سبيل ، شيوه‌هاي ديگري نيز براي شناسايي وجود دارد مثلاَ اگر يك اهل حق به كس ديگري شك كند كه هم كيش اوست دست او را ميان دست‌هاي خود گرفته به شيوه‌اي خاص در آغوش می کشد. طرف مقابل هم اگر كاكه‌يي باشد متوجه شده و با گفتن يك واژه‌ي قراردادي، هويت خود را آشكار مي‌كند. يك اصطلاح عام نيز براي شناسايي متقابل وجود دارد كه به جاي واژه‌ي قراردادي به كار مي‌رود و آن، اين جمله است: ”جه‌وزنه شكاندمه“.اگر قبول انجام گیرد دو شخص به یکدیگر نزدیک می شوند در غير اين صورت،او كاكه‌اي نيست و در همين جا معارفه پايان مي‌يابد.

اهل حق نماز نمي‌خوانند و "جم" يگانه فرم عبادت آنان است اما روزه دارند و در سال، سه روز روزه مي‌گيرند. آن‌ها نيز چون ايزدي‌ها بر اين باورند كه هنگام وحي، سه روز روزه بر پيامبر فرض شد. آن‌ها هر سال در روزهاي 13 و 14 و 15 ژانويه روزه مي‌گيرند. اين ايام "سه روزه " نام دارد و نيت روزه به اين صورت است:” نيت دارم سه روزه به جام آورم به عشق ياران قوره تاس ، اولم يار آخرم يار.“

ريشه‌ي اين روزه گرفتن نيز داستاني درباره‌ي چند نفر آييني  است كه به خداوندي "قورمز" (چهارمين دون خداوند) شك كرده و مي‌خواستند نزد او بروند. در راه به غاري رسيدند و با خود گفتند اگر او خدا باشد مي‌داند ما اينجاييم و نزد ما خواهد آمد ”قورمز“ نيز به خاطر اين شكاكيت ، سه روز و سه شب بر آن‌ها عذاب توفان و باران فرستاد تا به هلاكت رسيدند.

سپس آن‌ها را دوباره زنده كرد، آن‌ها نيز توبه كردند و از اصحاب قورمز شدند. او نيز سه روز روزه بر آن‌ها واجب كرد.

اين مسأله نشان مي‌دهد كه روزه نزد اهل حق پديده‌اي نوين است كه پيش از اين ممنوع بوده است اما در عصر "قورمز" چهارمين دون (تناسخ) خداوند، روزه گرفتن واجب شده است. "ايوانف" تخمين زده است كه "قورمز" در ميانه‌هاي سده‌ي هفده ميلادي مي‌زيسته است بنابراين روزه گرفتن از همان دوران بر اهل حق واجب شده است.

اهل حق روز 13 ژانويه را براي داود روزه مي‌گيرند و آن را "شب داوود" مي‌گويند. در اين روز از سحر تا غروب خورشيد از خوردن و نوشيدن امساك مي‌ورزند. پيش از افطار در "جمحانه" گرد آمده و ذكر نيايش به جاي مي‌آورند. سپس در جمخانه افطار مي‌كنند. روز 14 ژانويه نيز كه "روز بنيامين" نام دارد به همان شيوه برگزار مي‌شود.

اما اهل حق 15 ژانويه را "شه‌وي‌شا" مي‌نامند. اهل حق براي اين شب يعني شب آخر "سه روزه" به خوبي آماده مي‌شوند، هر خانه خروسي قرباني مي‌كند، برنج و بلغور مي‌پزد و گرده‌ي روغن ماليده آماده مي‌كند. هر كسي خوردني‌ها را به جمخانه مي‌برد، در جمخانه همه‌ي آن‌ها را در كنار يكديگر گذاره و علي السويه همه را تقسيم مي‌كنند. پس از مراسم "جم" مشاركت كنندگان در جمخانه نشسته تا آخر شب به ذكر و دف و دعا مي‌گذرانند، برخي نيز تا با مداد روز بعد در جمخانه مي‌مانند. اين شب نزد اهل حق بسيار مقدس و در واقع "عيد" است كه اهل حق آن را "جه‌ژن سي‌شه‌وه" (عيد سه‌شنبه) مي‌گويند . بسياري اوقات مراسم جم شب سوم در بلند‌اي كوه "چادرگه" برگزار مي‌شود چون سلطان نخستين بار در اين مكان ، "جم" به جاي آورده است.

اهل حق در كنار جشن آيين، نوروز را نيز با شكوه هر چه تمام تر پاس مي‌دارند و به رقص و پاپكويي مي‌پردازند.

عروسي

ازدواج در آيين اهل حق، لزوماَ بايد با رضايت متقابل دختر و پسر انجام شود. شريعت اهل حق اجازه نمي‌دهد هيچ مانعي براي ازدواج دختر و پسري كه به يكديگر علاقه‌مند هستند به وجود آيد اگر چه به مانند تمامي جوامعي كه هنوز هم رگه‌هايي از پدر سالاري در خود دارند نمي‌توان اجراي تمام و كمال اين مسأله را مشاهده نمود.

مراسم عروسي در آيين اهل حق بسيار ساده است. پس از خواستگاري دختر، خانواده‌ي عروس و داماد "جم" كرده و نياز خود را پيشكش و بدين ترتيب صيغه‌ي  محرميت را جاري مي‌كنند اما در ادامه مراسم عقد حتماَ بايد توسط يك آخوند مسلمان انجام شود كه اين نيز شايد به دليل هراس از هر گونه تهمت ناروا از سوي مسلمانان نسبت به اهل حق انجام مي‌شود. بردن عروس به خانه‌ي داماد و عروسي نيز چون مراسم كردها و توام با ضيافت و شادي و "هه‌لپه‌ركي" است.

جاي تعجب است كه نويسنده‌ي كرد تبعه‌ي گرجستان خانم "ل. ب. پاشايف"، بدون اشاره به زمان و مكان مراسم، عروسي اهل حق را اينگونه تعريف مي‌كند:

"هر دو (عروس و داماد)" اهميت بسياري براي "عقد" قايل هستند. آخوند در خانه‌ي عروسي با حضور چند شاهد، پيمان عقد را بسته و همه‌ي املاك عروس شامل پول و هداياي داماد به او را در دفتري ثبت مي‌كند. آخوند سه بار شرايط ايجاب و قبول را به جا مي‌آورد. در اين حالت، يك زن بر سر يك قطعه‌ پارچه‌ي توري كه توسط دو زن ديگر از گوشه‌ها گرفته شده و باريكه‌ي پارچه از هر دو طرف در دو جام آب انداخته شده است قند به هم مي‌زند و شمعي نيز در برابر او افروخته است.

تمامي اين كارها براي خوشبختي عروس و داماد در زندگي مشترك صورت می گیرد. تمام حضار نيز به هنگام خواندن خطبه‌ي عقد، بايد دست بر زانو بگذارند تا كسي نتواند مشكلي براي ذكوريت داماد فراهم آورد. (از نظر دعاو جادو و .... مترجم) . با پايان خطبه ، فرياد هلهله و شادي از ميهمانان برخاسته و با ريختن پول و شيرني و هه‌لپه‌ركي، مراسم عروسي ادامه مي‌يابد.

به نظر نگارنده، آنچه "پاشایف" در مورد لزوم حضور آخوند براي شرعيت بخشي آييني به عروسي در ميان اهل حق گفته است درست نمي‌نمايد چرا كه از نگاه اهل حق، تنها رضايت متقابل پسر و دختر و پيشكش نياز در "جم" كفايت مي‌كند و اين تنها حيله‌اي شرعي براي وجهه‌ي قانوني بخشيدن به عروسي در برابر مسلمانان است. به همين خاطر مي‌توان گفت نزد آخوند رفتن براي عقد، سابقه‌ي چنداني ندارد و به دوراني باز مي‌گردد كه سند و قباله‌ي ازدواج در دفاتر اداري ابداع شد.

اهل حق، جمعيتي "ايندوگامي" هستند و تنها در ميان خود همسر گزيني و ازدواج مي‌كنند اگر چه مواردي بر خلاف اين نيز مشاهده شده است. به عنوان مثال يك نفر كاكه‌يي از خاندان "سيد".... سال‌ها پيش دختري از يك خانواده‌ي سني را به عقد نكاح خود درآورد اما تاكنون مشاهده نشده است كه يك مرد كاكه‌يي، دختر خود را به همسري مردي مسلمان درآورد.

مرد اهل حق يك زن اختيار مي‌كند و چند همسر گزيني به مانند آنچه در ميان مسلمانان وجود داشته است نزد اهل حق وجود ندارد مگر آن‌كه بيمار بوده يا توانايي بچه‌دار شدن نداشته باشد.

جدايي (طاق)

جدايي زن و مرد در ميان اهل حق به ندرت اتفاق مي‌افتد اما اگر چنين مسأله‌ي روي دهد لزوماَ بايد با رضايت هر دو طرف (زن و مرد) باشد. هنگام عقد سهم زن براي "روز جدايي" به مانند آنچه نزد مسلمانان وجود دارد (موخره) تعيين نمي‌شود اما مرد به هنگام طلاق (در صورت درخواست زن) ، سهمي از زندگي به زن مي‌دهد. به عكس، اگر مرد خواستار جدايي باشد، اين زن است كه سهمي به او خواهد بخشيد. پس از طلاق ، هيچكدام از زن و مرد ، تا زماني كه سهم مادي يكي نزد ديگري است حق ازدواج ندارد.

تلقين و دفن مرده

در ميان اهل حق ، اين رسم وجود دارد كه هرگاه كسي بيمار شد دامي را سه بار دور او گردانده سپس سر او را در آب فرود كرده پس از چند لحظه در مي‌آورند اگر حيوان سر خود را تكان دهد بيمار شفا مي‌يابد در غير اين صورت، بيمار خواهد مرد. در هر دو حالت، حيوان را سر بريده و به عنوان قرباني توزيع مي‌كنند.

هنگامي كه كسي چشم از جهان فرو مي‌بندند، خليفه (رهبر) ميت را غسل مي‌دهد. اگر ميت، زن باشد، همسر خليفه اين كار را انجام مي‌دهد. آتشي كه آب غسل ميت را با آن گرم مي‌كنند بايد هفت شبانه‌روز روشن بماند. پس از غسل، ميت را كفن كرده، دو انتهاي آن را بسته به گورستان مي‌برند. سر ميت در داخل گور بايد روبه قبله(آرامگاه سلطان)باشد اطراف ميت را با سنگ پوشانده و در نهايت تخته سنگي بزرگ بر روي آن گذارده سپس گور را با خاك مي‌پوشانند. پس از خاكسپاري، خليفه، ميت را تلقين مي‌دهد: ” ئه‌ي ديره داران ديره‌ت كه ره نو، دوست ديره‌داران ديره‌ت كه ره‌نو ...........سه وس كه‌ره ئه‌ي خاوي مردار، هوريزه جه خاو شاخوشين سوار"، متاسفانه نتوانستيم متن کامل تلقين را پيدا كنيم اما معناي چند جمله فوق اين است:

"اي صاحب دون، دون خود را تازه كن، اي يار صاحب دون، دون خدا را تازه كن .... اي صاحب مردار ، به هوش بيا شاخوشين سوار آمد".

پرسه‌ي اهل حق زنانه و مردانه هفت روز است. در شش روز "جم" برگزار و روز هفتم نيز در ”جمخانه“ قرباني مي‌كنند . از نگاه حق، روح ميت در روز هفتم وارد كالبد ديگري مي‌شود. زنان نيز در روز هفتم بر سر مزار ميت گرد مي‌آيند. در هفت روز پرسه، نبايد آتش منزل خاموش شود و همچنين خانه، آب و جارو نمي‌شود.

زيارتگاه

اهل حق، مكان‌هاي مقدس بسياري دارند كه هميشه به زيارت آن‌ها مي‌شتابند. اين زيارتگاه‌ها عبارتند از:آرامگاه سلطان ايساق در روستاي شيخان ، شاخوشين در هاوار، بابا يادگار در زهاب، بابا طاهر همداني در همدان (و نزد كاكه‌ایی هادر عراق شهر مندلي)و......

بزرگترين زيارتگاه اهل حق، آرامگاه سلطان در روستاي "شيخان" است كه قبله‌ي اهل حق به شمار مي‌آيد و زيارت آن "طواف" نام دارد. تمامي پيروان اهل حق براي زيارت به اين مكان مي‌آيند اما پیش از "طواف" ، جاي پاي سلطان را بر سر دو قطعه سنگ دو كوه "چادرگه" زيارت مي‌كنند.

براساس متون يك داستان، گويا دشمنان در حال تعقيب سلطان ايساق بوده‌اند كه سلطان، صد تا يكي، از صخره‌ها پريده تا به نوک کوه رسیده است.مردم جاي پاهاي او را زيارت مي‌كنند كه فاصله‌ي آن‌ها سي‌متر است . پس از زيارت و بوسيدن سنگ را "هووده" مي‌كند يعني بدان كرنش مي‌برند. سپس به سوي چشمه‌ي "تشار" مي‌روند كه نزد آن‌ها ارزش "آب زمزم" را دارد. اهل حق از آب تشار مي‌نوشند و دست وصورت خود را با آن تبرك مي‌كنند. هنگامي كه بر سر مزار سلطان مي‌رسند چندين متر پيش از آن پاهاي خود را پتي كرده و با پاي برهنه بر سر آرامگاه مي‌روند. ابتدا درگاه و سپس مزار سلطان را مي‌بوسند و از درگاه ديگر بيرون مي‌روند آنگاه در حيات مرقد به خاطر مراسم طواف "جم" برگزار مي‌شود.

گور سلطان بزرگ است و با پارچه‌اي سبز پوشانده شده است. مرقد بسيار ساده است و يك گنبد بزرگ و ساده بر روي آن خودنمايي مي‌كند.

جاي شگفتي است  كه روستاي "شيخان" و آبادي "پرديور" در يك منطقه‌ي كاملاَ مسلمان واقع است و حتي يك خانواده‌ي اهل حق نيز در آن ساكن نيست. حتي خادم مزار سلطان نيز يك مسلمان است كه با نام عمومي "صفوي صالح" شناخته مي‌شود و نزد اهل حق از احترام بسياري برخوردار است.

ويژه‌گي‌هاي ديگر اهل حق

سيگار كشيدن نزد اهل حق كه "قليان" نام دارد یک تابو است و سلطان ، خود آن را ممنوع كرده است اما امروزه اين تابو شكسته شده و سيگار كشيدن به امري معمول تبديل گشته است. در مورد گوشت خوك نيز اگر چه خوردن آن تابو محسوب مي‌شود اما ديده شده است كه برخي پيروان اهل حق از گوشت خوك استفاده مي‌كنند. از نگاه"ايوانف"، اين تابوها بيشتر ناشي از روابط درون آييني و نه ضابطه‌مندي ديني است.

هر چند مشروب خوراري نزد اهل حق تابو نشده است اما مكروه شمرده مي‌شود و مردان آييني  اهل حق هرگز مشروب نمي‌نوشند.

نظام آييني اهل حق، يك نظان آييني اجتماعي است كه عليرغم برخي تضادها در محتوا،سيمایی بومي به خود گرفته و با تأثير بر روان پيروان خود، ايشان را در برابر آيين همسايگان به قناعت فكري فلسفي رسانده است. به همين خاطر، انسان اهل حق بايد ايده آل باشد. در يكي از متون مقدس اهل حق آمده است:

- سه تن در آتش جهنم مي‌سوزند: بهتام چي، زبان دراز، راهزن

- سه عمل باور انسان را به باد مي‌دهد:عصبانیت، (بگستاخي)، ظرافت كردن

- سه چيز سرچشمه‌ي باور هستند:آبرو، ادب، ترس از روز قيامت

بزرگترين بدكاري از نگاه اهل حق، اينها هستند: دروغ، فريب ، دزدي ، سوگند دروغ

آيين حقه، جداي از آنكه سيمايي آييني- ملي به خود گرفته است به لحاظ فرهنگ مادي (پوشش، خانه، خوراک، ابزارهاي كار و فعاليت.....)" و حتي به لحاظ فرهنگ انساني(روش و خوي زندگي )، وجه تمايزي با كردها ندارد.

هر چند اهل حق اديان ديگر را انكار نمي‌كنند و احترام بسياري براي پيروان ساير اديان قايل هستند اما به دليل برخي مسايل تاريخي، اجتماعي و سياسي با مسلمانان مشكل دارند.

مسلمانان اهل حق را كافر و بي‌دين مي‌دانند و اهل حق نيز مسلمانان شيعه و سني را "اهل غار" مي‌گويند به ويژه از اهل سنت تنفر دارند چون اينان در اصل حقه بوده‌ و تغيير آيين داده‌اند. اهل تشيع اهل حق را افراطي " غلاه " مي‌دانند و خدا انگاشتن علي (ع) را كفر مي‌دانند.

اهل حق نه تنها علي (ع) را تقديس مي‌كنند بلكه احترام شاياني براي ساير امامان اهل بيت قايل هستند. به عنوان مثال در "سرانجام" از اهل حق به عنوان "آيين جعفري" ياد مي‌شود. اگر چه در تذكره‌ي اعلا نيز حرمت خاصي به امامان نهاده شده است اما اهل حق، علاقه‌ي چنداني هم به پيروان مذهب تشيع ندارند.

اما روابط اهل حق و مسلمانان تابع مقتضيات زمان و مكان است. برخي از پيروان اهل حق، حتي به مسجد هم مي‌روند و با مسلمانان نماز مي‌خوانند اما اين به خاطر باورهاي ايشان نيست بلكه تنها به خاطر هراسي است که از مسلمانان به دل دارند.

”محمد جميل روژ‌به‌ياني“ مي‌گويد:"هر چند اهل حق از مسلمانان نفرت دارند اما كردهاي شيعه در مندلي به آن‌ها اجازه‌ي مشاركت در عزاداري ماه محرم را مي‌دهند. اين نويسنده حتي به روابط نزديك اهل حق و سني در مندلي هم اشاراتي دارد.

اگر اين گفته درست باشد دگر باره مي‌توان بر پلوراليزم ديني در كردستان صحه گذارد.

در كنار اين‌ها ملت باوري كردي نزد اهل حق از نيروي قابل توجه برخوردار بوده و پيروان اهل حق، همواره با افتخار از كرد بودن خود در كنار آيين مقدسشان ياد مي‌كنند.ک

همچنان كه گفتيم اهل حق پا پيروان مسيحيت ، ايزدي علوي، نصيري، دروز و ..... روابطي عميق‌تر از مسلمانان دارند. "و.ژوکوفسكي"در اين باره مي‌گويد:” اهل حق مسيحيان را بسيار دوست دارند. يكي از دوستان اهل حق من مي‌گفت : ” دوست من! ما و شما (اهل حق و مسيحي) يكي هستيم.“

اهل حق، پيروان همه‌ي ادياني را كه به تناسخ معتقدند مانند ايزدي ، علوي ، نصيري و ... برادر خود مي‌دانند.

به احتمال قوي ، پيوندهاي نيرومندي ميان نصيري‌ها (علويان شام) و اهل حق وجود دارد چون در ”رمز باور“ آيين اهل حق به عنوان "باور به نصير" نام برده شده است. از نگاه ژوكوفسكي ، اهل حق، قبلاَ خود را "نصيري" هم مي‌گفتند . به باور اهل حق، سلطان خود ”طريقت علوي“ را در شام به رسميت شناخته است. در مورد "طريقت بكداش" هم چنين نظري وجود دارد كه گويا يكي از دون (تناسخ) هاي سلطان،"حاجي بكداش" بوده است.

دوروز ی ها نيز نه تنها به  لحاظ تناسخ، برادر آييني اهل حق شمرده مي‌شوندبلكه ريشه‌ي درروزي‌هاي لبنان "جان پولا" (جنبلاط) است كه اصالتاَ كرد بوده و از شرق به لبنان كوچ و در آنجا ذوب شده‌اند.

بي‌گمان، ممكن است اهل حق، ابتدا به صورت انديشه‌اي افراطي از نظام مذهبي شيعه ظهور كرده باشد اما به دليل حضور كردها و ميهن پرستي خاص ايشان ، اين آيين صورتي بومي- محلي با فرهنگ كردي به خود گرفت و سرانجام به صورت يك آيين كامل و مستقل درآمد.

آشكار است كه كرد نقش مهمي در نهضت‌هاي شيعه داشته است. "جووله‌ که بنيامين" اهل "توديلا" در سده‌ي دوازدهم نقشي محوري در ميان پيروان اسماعليه در الموت داشته است.

”و. ايوانف“ با نشان دادن شباهت‌هاي بسيار ميان آيين اهل حق و اسماعيليه ، اهل حق را ازاخلاف‌ انديشه‌ي آييني اسماعيليه مي‌داند. آيين اهل حق، نمونه‌ي برجسته‌ي بومي شدن اديان است.

منبع: ره‌وشي نابيني و نه‌ته‌وه‌يي له كوردستان دا، رشاد ميران، اربيل ، 2000 ، سه نتري برايه‌تي

نوشته شده توسط پروفسور رشاد میران/ترجمه بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |